عصر به عصر
همهٔ گلهای سرخ
از خیابان تو می گذرم .
گرمای نفس های تو می چرخد روی لب هایم .
روشنی چشم های خندان تو می ریزد در چشمانم .
آبشار درخشان نور
می پاشد تا اعماق دره های تاریک من .
صدف زنده ی مرواریدی می رقصد در بستر اعماق نرم
با دریایش .
گرمای نفس های تو می لغزد در دهان خاموشم .
خورشید می تابد ، می لغزد روی مرداب
ذره های مرداب ، رقص کنان بر می خیزند ،
از حصار گلناک می گذرند .
در غبار صبحگاه ، پاره ابر سفید سفیدی پیداست
بر فراز کاج های بشمی .
سلولی نیست ، قفلی نیست ، بازاری نیست ، مرزی نیست ، سرمایی نیست .
از خیابان تو می گذرم
آه های بلند داغ ات می پیچند دور بدن عریانم .
از عصر به عصر
در تمام اعصار
می گذرم از تمام خیابان های شهر های جهان
با هستی تو – با تو -
زنده ، شوریده ،
تا ابد ، در رگ هایم ...