ابزار جادو
همهٔ گلهای سرخ
قلبم به تپش های تند می افتد
صورتم گر می گیرد
عرق داغ ، تنم را می پوشاند
نامت را وقتی می شنوم
راه های طولانی تا خانه ی تو - برسم یا نرسم-
در ذهنم ، کوتاه می آیند .
دیوار بلند و قفل سنگین بر در
چیز مهمی نیستند.
خورشید فقط وقتی - تنها وقتی - که دستت را می گیرم
بر می خیزد ، از میان دست های پیوسته ی ما.
به گمانم عضوی در مغزم رشد کرده، بالیده ،
مثل دندان های دائمی کار آمد در دهان بالغ .
به گمانم به ابزار درخشانی مجهز شده ام
به همان ابزاری که تمام مگس ها را می تاراند
به همان ابزاری که هزاران سال است هزاران سال است ،
که به نامت ،
عشق نامیده شده ...