تو با من
همهٔ گلهای سرخ
برهنه هستیم
حتی یک برگ
از درخت انجیر با ما نیست .
زیر سایه ی بید
در کنار جویبار زلال
شهد و شیر یکدیگر را
می چشانیم به هم .
برهنه هستیم
آشنای تازه ست سرزمین تن های مان
در چشم مان .
باد خنک می آید
سایه ها می لغزند روی نورها
در سطح آب .
دست بر دوش هم ، بی پروا می گردیم
روی علف های نرم :
در شهر فلز تفته ،
تو با من
در بهشت قلبم ...