کاسه های لبریز

کلاغ پَر

در وا شد . دم در دستی یک پاره ی نان و یک کاسه آب گذاشت . سگ ولگرد آمد نان را به نیش کشید ونگاهش را به نگاه مضطرب دیگر دوخت . - مکث - سگ دمش را جنباند دست پیش آمد : پاره ی دیگر نان و لبخند ! دو کاسه ی تنهایی پر آن جا بود در دو سمت دیوار ...
شعر تصادفی