کاسه های لبریز
کلاغ پَر
در وا شد .
دم در
دستی
یک پاره ی نان
و یک کاسه
آب گذاشت .
سگ ولگرد آمد
نان را به نیش کشید
ونگاهش را
به نگاه مضطرب دیگر دوخت .
- مکث -
سگ
دمش را جنباند
دست
پیش آمد :
پاره ی دیگر نان
و لبخند !
دو کاسه ی تنهایی پر
آن جا بود
در دو سمت دیوار ...