بعد از هر عصر

مانی

می آید : پیراهن سرمه ای اش را از تن بیرون می آرد می اندازد روی زمین پیراهن سرمه ای اش باز شده می پوشاند لکه های کدر را بر روی خاک. خالکوبی های اکلیلی می درخشند روی تن شب. به هم می پیچند با هم می غلتند در فضای هستی: شب من با شهر تو برهنه در آغوش هم ...
شعر تصادفی