دوست من!
مانی
نشسته شبنم روی زانوی خاک.
از قلب زمین، بوی خاک مرطوب می آید.
رودخانه خوابیده.
می درخشد آتش:
سرخ رنگ و کوچک
در بیشه:
با لبخند-انگار- به روی امروز.
می گردم در زمین کشتزارم، امروز.
خوشه های گندم با نسیم گذرم
می جنبند
سر را به نشان سلام می جنبانند.
سلام! کشتزار یادگار!
خوشه ها را در میان دستم می گیرم
می فشارم لبان لرزانم را بر یک یک شان:
در گندمزار
در مکانی که تو
کاشته ای دانه دانه گندم های شیرین ت را.
پرتاب نکردی بذر را در زمین گذشته
کاشتی : دانه، دانه،گندم زار را در مکان آینده:
عشق من!
امروز من.
می نگرم به افق:
ارغوانی شده است
ارغوانی! مواج!
انگار کنارم هستی.
حس کردم گرمای دستت را بر شانه ی خود.
انگار نرفتی، هرگز.
تو را می بینم زنده تر از هر طلوعی، ابدی.
تا ابد، تا جاودان:
بوی خاک هماغوشی مان می آید.
زانو زده ام، روی این خاک.
دانه، دانه، می کارم
گندم شیرین ات را در بطن زمین.
می نگرم:
به مکان خوشه های فردای مان...