آب و ذرت
مانی
از روزنه های ریز خاک
پا برهنه، نک پایی، پایین می لغزد
می رسد به دانه ی ذرت
از روزنه های ناپیدای حصر ذرت
می رسد به تن لخت ذرت
در بر می گیرد شانه های ذرت را
لرزان از شوق، می ریزد در بطن خالی ذرت
پژواک آهی جادویی در دشت می پیچد.
بیرون، از دور، زمین بی کشتزار می نماید
خاک بی جنبش.
در اعماق:
جنینی دارد می بالد
در تن بی حصر ذرت من...