دیوار حصر

مانی

به درستی به وقوع پیوستند همه ی پیش گویی هایت : طوفان شد سیل آمد ویران شد جاده ی باریکی که مرا می آورد پیش تو . پس دیگر پیش بین ام دیدی : اشک های مرا دور از خود . دیدی پس ضربان دردناک قلبم را دور از خود . دیدی این درد را در اسکلتم دور از پیکر خود . پیش بین ام دیدی که حصاری ساختم با دستم دور شمع روشن که به دستم دادی پیش از طوفان . دیگر اکنون بادها ! باد های سخت نیمه شبان ! وقتی می گذرید ار جدار حصرش بگویید به او : من می بینم : تو می بینی شعله ی پر تپش این شمع را ...
شعر تصادفی