آب و خاک

مانی

اولین روز- ازل – آمد – از هیچ - نشست پیش باغچه ام. کوزه اش را خم کرد روی بدنم غلغل لغزید آب زلالش در بطن ام . بی کلامی بر لب با نگاهی بر من : آمده باز آمده باز کوزه اش را باز هم خم کرده روی باغچه ام . باز غلغل غلغل آب زلال می لغزد تا بطن ام. بی کلامی بر لب با نگاه تپنده بر من مثل همه ی روز های گذشته هر روز در فضا می پیچد غلغل بازی آب ات در باغچه ی یاسمن ام ...
شعر تصادفی