نادان بودم
روزنه
بی آن که بدانم
با زمین می چرخیدم در فضای بسیار عظیم
بی آن که بدانم
می چرخیدم دور خورشید .
بی آن که بدانم ، هر شب هر روز هر ساعت ، چندین بار چندین بار
در من می چرخیدی
می سابیدی زنگار قلبم را :
آینه ای می ساختی ، از قفس سینه ی من ،
پیش باغ گل سرخت :
انگار بهشت راستین ،
با زمزمه ی آب حیات شیرین ،
تنها تنها با لبخندت .
این راز را ریشه های درخشان و سپید مویم
یک لحظه ی پیش ، بی صدا با من گفتند :
بی آن که بدانم یا بدانی ،
تو
در
من
بی توقف چرخیده ای ـ با پرچم صلح سپید ـ
و مرا زنده نگه داشته ای
در ظلمت ...