نادان بودم

روزنه

بی آن که بدانم با زمین می چرخیدم در فضای بسیار عظیم بی آن که بدانم می چرخیدم دور خورشید . بی آن که بدانم ، هر شب هر روز هر ساعت ، چندین بار چندین بار در من می چرخیدی می سابیدی زنگار قلبم را : آینه ای می ساختی ، از قفس سینه ی من ، پیش باغ گل سرخت : انگار بهشت راستین ، با زمزمه ی آب حیات شیرین ، تنها تنها با لبخندت . این راز را ریشه های درخشان و سپید مویم یک لحظه ی پیش ، بی صدا با من گفتند : بی آن که بدانم یا بدانی ، تو در من بی توقف چرخیده ای ـ با پرچم صلح سپید ـ و مرا زنده نگه داشته ای در ظلمت ...
شعر تصادفی