فصل 54
ساحل شنی
می بندم چشمانم را برجهان بیرون.
می گشایم صندوقچه ی قلبم را
لبخندت از درون قلبم
خندان بیرون می آید
می نشیند بر لب هایم- لبخندت.
صدای نبض لبخند تو را می شنوم
گرمای نفس های لبخندت را می فهمم
می نوشم لبخندت را
می رقصد بر لبان مرطوبم – لبخندت.
با هم می خوابیم
روی گهواره ی موج آرام.
کافی ست ببندم چشمانم را
وقتی که جهان
سرگردان می غرَد...