غربت
سال زنبق
غربت
غریب
روح گرفتار جذام
گلدوزی زیبا روی کفن
متعلق به هیچ
در یک گور
خوارو بی مقدار
خوار و خاموش
کبریت بی گوگرد
شمع بی نخ
متعلق به هیچ
متعلق به هیچ
سرگردان روی این سیاره .
فرقی نداشت که کجا با شم من
وقتی که خون
تالاب یخ زده ای در قلبم بود .
وقتی که رگ های تنم
تسمه های چرمین بودند
درد آور
دور عضلاتم .
وقتی که
وقتی که
تو نبودی
در من ...