خاطره

سال زنبق

مرتعش و ترسا ن خیره می شد به فضای اطراف دست می سا یید روی هوا ، می طلبید دست کمکی را که نبود . گا می بر می داشت ، کوچک ، کوچک ؛ می افتاد لب هایش را ور می چید با صدای بلند هق هق ، اشک های وحشت از چشمانش پا یین می ریخت : از چشما ن نوزاد عشق در قلب من . اکنون زنی در این قلب با همان چشمان براق نوزادی می نگرد با لبخند به خاطره ی ترس دور ؛ بی هیچ بیم از چماق و هیولا و سنگ ، جفت با تو در بستر عشق عظیم ...
شعر تصادفی