آن جهان دیگر

سال زنبق

بستند حادثه ها چشمانم را . تو را با گوشم ، گوش دادم . گوش هایم را شمع آجین کردند . تو را با مشامم شنیدم با زبانم چشیدم با پوستم حس کردم . حادثه ها از من می گیرند هر حسی را ؟ حادثه ها جسم بی جانی را می اندازند در گودالی ، در چاهی ؟ می ربایند مرا ذره های خاکی ؟ بی تردید چنین خواهد شد ؛ اما ، چنین خواهد پیوست ذره ذره جسمم - لبریز از هستی تو ، عشق من – به چشمه ، به ریشه ، به الماس نهفته در معدن ...
شعر تصادفی