زنبق من
سال زنبق
" نه چیزی داریم ، نه نیازی به چیزی ،
جز تن های مان ؛
برای بودن
با هم بودن
شاد
همیشه ..."
با زمزمه های پنها ن ،
ریشه اش را ، زنبق ،
ژرف تر می راند در عمق گلدانم
و طنین آه جادویش
با نفس زنده ی گرم
در گوشم می پیچد ؛
در میان خواب و بیداری
هر نیمه ی شب
هر کجای این سیاره ...