دلشوره

سال زنبق

خواب دیدم ، ساعت شدی : دستگاهی ، تنظیم شده تنها برای گذشتن و گذشتن تَک تک در جهانی که فقط می گذرد و می گذرد بی هیچ چیز ! مُردم از دلشوره دست هایم را حلقه کردم دور تنت بازویت را آهسته گاز گرفتم توی بغلم از ته دل خندیدی ... دلشورۀ من آرام گرفت کابوس گذشت و جهان از جا برخاست ، راست ، بلند به دفاع از زیبایی و هستی ...
شعر تصادفی