پاک آبی
زن
در خیابان شهر
رو به روی مغازه های افتاده از رونق،
بی برق، ملول،
تکیه داده به درخت نیمه خشک چنار
می پوشانم گوش هایم را با کف دو دست ام.
می بندم چشمانم را.
می شنوم آهنگ دریای تو را از قلبم
با تمام توان:
موج به موج، پاک آبی، می خوانی:
تو را می بینم از پشت شالیزار
نزدیک تری از دیروز.
با تمام توان، نیم خیزی کرده راه می افتم
با زمزمه ی آهنگ ت:
هر بار که دارم از پا می افتم
در گذار دشوار
از برهوت این بازار...