اکنون ما به سمت آفتاب.
زن
چشم هایم دو مشعل سوزان بودند
در ظلمت محض
روشنگر راه گلناک ام.
چشم بند چرمین زمان بست چشمانم را.
دست هایم دو شاخک حساس شدند
دستبند زمان بست دستانم را.
پا ساییدم، نک پا، نک پا گام به گام
هر ثانیه یک ذره به پیش.
پا بند زمان، پا بندم کرد.
زانو زدم.
خوابیده ام پهلو به پهلوی زمین
من اکنون: می غلتم سینه خیز و سوزان.
من اکنون: موجی هستم
از گدازه های آتشفشان قلبم:
می نوردم مرز را و سد را، تاریکی را...