صحنه ی اول.
زن
بیدمشک،
باز کرد:
قلاب پوستین اش را .
شانه اش را تکاند.
اول یک آستین
بعد آستین دیگر:
پوستین سنگین می لغزد بر بدن اش
می افتد روی خاک.
بیدمشک عریان
می جنبد بی قرار و مشتاق
می افتد در آغوش گرم نوروز.
بیدمشک کوچک خواب بود
زیر پوستین در طول زمستان:
تنها خواب بود
بی مُردن...