نقطه نقطه
زن
چیزی گوشه ی فرش سیاهی می زد
لکه ی بی ربط کبود مثل نقطه.
نقطه ی بی ربط کبود
نقطه نبود
بی ربط نبود:
مورچه بود.
پوسته ی تخمه ی آجیلی را
گرفته به نیش
سنگین تر از وزن خودش
با خود می برد:
از میان همه ی راه های ممکن
از میان همه ی پرز های فرش بزرگ
روی زمین ،
با سماجت
درست
سمت خانه ی خود
خانه ی دوست...