صحنه
زن
پاهای برهنه می گردند روی خاک
دست های باریک
شاخه های خشکیده ی بی برگ، انگار،
در سطل زباله می جویند
سیبی را نیم خورده
ذره ی نانی را پرت شده.
تک به تک
مانند قطره های اشک من
بر زمین افتاده اند، شاخه های شکسته در شهر.
ریشه های درختان، اما در این شهر،
با ناخن می کاوند
می خراشند زمین سرد را
بی توقف شب و روز
دنبال آب
تا اعماق...