در میان تاریکی
زن
گرد نرم بلور
از شیشه ی سقف ابری
بی صدا می ریزد
به درون آبگیر.
گرد نرم بی وزن.
خانه های گت و گور خوابیده ند
در حاشیه ی دورا دور.
ماشین ها قوز کرده در جا
افتاده ند بی آمد و شد
بی رویا.
گرد نرم بلور
از قلب ماه می جوشد
به درون آبگیر می ریزد:
لبریزشده از خواهش
می نوازد
می بوسد
انگارکه عشق عظیمی که آگاه شده:
تن پاکی در آغوش عشق زندگی می یابد.
می جنبد آبگیرتیره
دور از دید،
در میان تاریکی:
با هزاران هزاران درخشش
مثل الماس
مثل اقیانوسی در تابش ظهر خورشید...