از خاکستر تا آتش

گندمزار

خاموش نشد آتش گرم . آتش گرم بذرهای درخشانش را پنهان کرد زیر خاکستر رُویاهایم . جانوران ، اشیاء ، زمان ها ، پی در پی صف کشیده می آیند : گربه ی بازیگوش می چرخاند دم پرپشتش را روی دستم . ساقه ی سرکش گندم می لغزد روی ساق پاهایم . بال های درخشان زنبور عسل گوشم را می خاراند . قطره های شبنم از سوزنی برگ کاج بر زبانم می افتند . دنده ها ی شانه روی چتری هایم می رقصند ، بند کفش ، باز شده می دود دنبالم . لحظه های جادویی ، از زمان آینده بیرون می آیند : آینده باز کرده چترش را بر لحظه بارانی اکنون من . لب هایت می بوسند جای چرم خام را بر پوستم . کف نرم دستت می لغزد بر کبودی های زانویم . قطره های سیال عسل ، از کنار کندوی پر می افتند در دهان مورچه ... از ژرفای آینده تو بیرون می آیی . شعله ی باریکی جان گرفته ، بیرون می آید از پرده ی خاکستر سرد رنگ مشعل می گیرد . رُویای دست های نوازشگر تو در هستی من می رویند . آغوشت را می خواهم . نامت را می خوانم . ارابه ی سنگین خدایان نامرئی را از دوشم می اندازم . دست هایت از پرده ی مه بیرون می آیند بند ها را از مچ هایم بر می دارند . روی سقف ارابه می ایستم . بازویت را می گیرم . به تو نزدیک شدم ، نزدیک تر از پلک به چشم . در من می خوانی با نفس های تمام گندمزار . حلقه های زنجیر می ریزند زنجیر می ریزد . لحظه های پایدار شیرین از اعماق زمان بیرون آمده اند بی گذشته ، بی آینده ، صف بسته اند تا همیشه کنار سطرهای سفید دفتر ، بر زبان قلم های من . سنبله ی خوشه ی گندم را می لغزانی روی ران هایم ... بذرهای آتش روی خاکستر ...
شعر تصادفی