در های سنگی

گندمزار

باز شد قفل خانه ی "من" با صدای "تو" تنها . در سنگی بزرگ چرخید روی پاشنه با ورد صدایت باز شد : با صدای تو شنیدم صدای بلبل را . صدای گام های نور های شاد را . با صدای تو شنیدم صدای برگ های جنگل را ، صدای ورود روز را . با صدای تو تنها باز شد ـ و نه حتی صدای خودم ـ در سنگی غار . محبوس می ماندم محبوس می مانم ـ مانند جوجه تیغی سیاه نقش بسته بر دیواره ـ بی صدایت در غار سنگی "خود"...
شعر تصادفی