وضع سنجاقک
گندمزار
حبس کردم در مشتم سنجاقک را .
نگاهش کردم :
چیزی نبود جز سیاهی دراز ،
چسبیده به او بال های کدر بی جنبش .
باز کردم مشتم را :
پر زد
چرخید روی آبگیر
در میان نی های بلند پرپشت
در شعاع خورشید روز
رنگ ، رنگ ، رنگین کمان ، بی پایان ،
درخشان و بکر ،
باز تراوید از او :
از جنبش شاد بال هایش
در پرواز آزادش ...