هدیه

مانی

پلک هایم بسته اند . آیا هستی ، ظلمت را پیشکش کرد به چشمان من ؟ انگشتانم می جنبند بازوهایم می جنبند سمت مکانی که صدای نفس های تو را می شنوم سمت صورت تو . زیر سر انگشتانم : در تمام خطوط هزاران هزاران شیار پوستم : پیشانی توست ، خم ابروهایت ، پلک های لرزانت ، مژهای اشک آلودت : اشک اشک جوبیار اشک ات می ریزد در تمام هزاران هزاران شیار انگشتانم . می دود در قلبم می آید در مردمک چشمانم در مردمک چشمانم گل صد برگ تماماَ رنگی می شکفد. آیا هستی ، ظلمت را پیشکش کرد به چشمان من ؟ پلک هایم بسته اند ، زیر خاک . از خاکم ساقه های گل صد برگ طلایی دارند می رویند : بر هر گلبرک : صورت تو ...
شعر تصادفی