بافنده

مانی

راست گفتند روایت گران ، داستان مرا زیرا من آن گاه که تو تار شدی پود شدم پود شدی تار شدم . با تو پیدا کردم غنچه را و گل را بلبل را . دانه دانه برگ را و برگ را بر تمام درختان جهان سبز سبز در آغوش هم . جدایی ؟ کو ؟ کو ؟ مردمان می گذرند مثل تماشاگران خاموش چشم پنهان شان خیره مانده اما به گل و بلبل شاد روی فرش من و تو . روی زمینی که چیزی نبود – پیش از ما - جز زمین خالی ...
شعر تصادفی