طوفان
مانی
از تخت پایین می آیم
می شورم صورتم را
شانه را برمی دارم
مویم را شانه زده ...
باران باران اشک هایم می بارند
می لرزند از پشت پرده ی اشک
ثانیه های روزی که زیر پای من گستردند :
یک دره ی خالی ، سوخته، بی تن سبز .
مثل آغوش من بی تن تو .
باران باران اشک هایم می ریزند
نیرویی ساق های پایم را می راند به مسیر دیگر
دورم نگه می دارد از پرتگاه .
نیرویی دست های مرا می گیرد
واپس ام می راند
از دره .
نیرویی عاشقانه پر شور اشک های مرا می بوسد .
این بوسه ی توست !
تو
نامریی
پنهان شده ای آمده ای در کالبدم .
پس طوفان نتوانست با خود ببرد
نتوانست تما م چیزها را باخود ببرد ! ...