استخر و چوب
شبانه
ابرها فاصله انداخته اند
بین زمین و خورشید .
و زمین ،
گوله گوله برگ می ریزد
بر دامن ،
دور از خورشید .
من
جایی نرفتم
و ماندم
در حیاتِ باغت ؛
همچنان که بودم
استخر تو .
ابرها فاصله انداخته اند
بین زمین و خورشید
و زمین سرد شده .
نگذار
عشق من !
یخ ببندم .
نگذار حجم یخ بشکافد
استخوان های تنم را ، از هم .
بگذار ساقه تو
بیاید ، آرام آرام ،
بلغزد ، بازی کند ، در بطن من
بی یخ بندان ،
بی یخ بندان ...