S I M A    Y A R I

---
  
بوسه های ماه روی پلک ها .
بوسه های باد روی موها .
بوسه ی زمزمه ی برگ های حیاط
روی گوش ها .
 
بستر خالی عشق ؟
 
بیا ...
 
---
  
می گیری دست ها ی مرا .
 
می نوشند انگشتانم گرمای تو را ،
با دهان همه ی روزنه های پوستم
دست به دست
همچون دهان دو عاشق
        راز گو با یکدیگر
                بی واژه
شادمان و سوزان
بر فراز همه ی مرز های کلمات ...
 
بگیر تا ابد
        دستم را ...
 
---
  
همه انگار که یک فکر در سر دارند:
یک جور سخن می گویند
با حرکات یکسان تند
یک جور مسلسل ها را می گیرند
سمت قلب ها و مغز ها .
 
همه ی این عروسک های خیمه شب بازی کور
بند شده با رشته ی کور
به پنجه ی "..." کور ...
 
---
  
دشوار نیست ابر شدن
نرم و آرام
سایه گستر شدن
پاک وسفید
بر فراز خاک های داغدار .
 
دشوار نیست زیبا شدن :
تنها کافی ست مهر بتابد عریان
روی آبی های سیاره ...
 
---
  
شمشادی ریشه کرده در خاک.
 
ریشه کردی در من
و صدای بند بند گیاهت آمیخت
با همه ی گوش های پنهانم .
همه ی ذراتم می رقصند
روز و شب .
 
روز و شب
شمشادی ریشه کرده در خاک ...
و محو نشد
محو نشد
نقشه ی رویش تو
در بطن من ...
 
---
  
مهتا ب می تابد
بی وحشت
بر تمام این شهر
بعد از خاکستری گرگ و میش ...
 
---
  
گرم
زنده
موج نفس ات می تاراند
        ذره های هوای سرد را
        صف بسته در میان دهان های نزدیک ما .
پرده های وهم انگیز به کناری می افتند .
نفس ات می لغزد روی گونه ی من .
 
هرگز هرگز
دور نبودی از من ...
 
---
  
جوانه می دهی
برگ می دهی
شاخه های تازه می دهی
سیب می دهی ،
        در فضای من ،
و در هجوم سوزناک هفته های تیر
سایه می کشی روی خاک تفته ام .
 
ببین :
چه قدر زنده ام
ببین :
با نثار ریشه ی تو در تنم ...
 
---
  
از
        آب
        آمده ایم ،
به آب بر می گردیم ،
و این خاک
        تنها پلی بود
از آب تو
        تا
        آب من ...
 
---
  
من کاری نکردم !
این بلبل خودش می آید
می نشیند روی شاخه های درخت زبان گنجشک ام ،
گردنش را می جنباند
و چه چه های درخشانش را
 - مثل مشت الماس –
از اول صبح تا وقت غروب
می پاشد در فضای خانه .
 
 من
کاری نکردم :
نه تفنگ آوردم
نه تیر کمان
و نه پای درخت ، روی طبل کوبیدم ...
 
---
  
اختراع است یا کشف تو ؟
این سلاح موثر
کار آمد
با یک ضربه تا اعماق
صاف نشسته در قلب ،
در قلب هیولای پنهان شده زیر پوستم :
بو سه های داغت
بر لب های یخ زده ام ...
 
---
  
ابر
ابر
آسما ن را پوشانده
خورشید پنهان است
تند باد ، عربده جو
در کوچه می چرخد
صبح یا شب ؟
زمان گم شده است .
تگرگ رگبا ر شده ، تازیا نه شده
می کوبد بر پنجره ها .
شیشه ی پنجره ام ، سخت در آغوش قاب ،
لحظه ای می لرزد
و دوباره آرام می گیرد :
انگار انسان تنهایی
یافته خود را ناگا ه - جاویدان –
در حلقه ی گرم بازوهای انسانی
در طو فان ...
 
---
  
گر گرفته
مثل آتش
عریان ، دیگر ،
چرخ زنان می افتد
برگ ، در بستر خاک عریان .
 
آغاز سفر :
- پشت پرده -
در هستی هم ...
 
---
  
چه دل انگیز است
بی رنگ شدن
آیینه شدن
آرام گرفتن
با هم
پیش شب نو
سرشا ر از چشمک پولک ها
شنا ور شده در عطر زمین مرطوب ...
 
چه دل انگیز است
با هم
با هم
پیر شدن ...
 
---
  
بی جنبش
و پذیرفته هر چیزی را
نه مانند مگس
یا گربه
        یا انسان .
بی جنبش
تسلیم محض :
برگ کاغذ در دست من .
 
با او چه کردم؟
 
---
  
تو را می خوانم
- همچون گمشده ای
        نقشه ی پیدا شده ی راهش را -
انگشتانم روی صفحه ی تو می لغزند ،
صورتت می شکفد پیش چشمانم .
 
پیش چشمانم
        در صحنه می گردی .
تو را می یابم .
 
طاق ابروهایت
پلک های نرمت
لب هایت
شانه های ستبرت ،
اکنون
می پذیرند نوازش های دستم را .
می پذیرد اکنون
        سینه ی تو
صورت بی خواب مرا
و به من می بخشد
می بخشد
شیرینی خواب امن را
        در تمام هستی .
می فشارم تو را بر سینه
همچون گمشده ای
        نقشه ی پیدا شده ی راهش را .
تو را می بوسم
لرزان با عشق
به درستی با عشق ...
پنها ن در قلبم
پنها ن شده زیر حجاب روپوشم ،
دور از همه ی دوزخ ها ...
 
---
  
دمبرگ اند ، چسبیده به ساقه
                انگشتانم
                چسبیده
                به بازوی تو .
و زمانی که جدا باشند
انگشتانم
از بازویت
به زمین می افتم
خا ک را می جورم
می رسم تا ریشه ، نرم نرم
وزبان صورتی ام را می گردانم روی ریشه ی تو
                                                می نوشم ...
 
گربه ای می لیسد
                می لیسد
ظرف پر شیرش را
در سایه ی برگی که با دمبرگش
روییده
        از درون ساقه ...
 
---
  
چشم در چشم به هم می نگرند
دو آینه ی بی زنگار
پاک در پاک
هزاران پاکی ، بی نهایت پاکی ،
می درخشد
        آن گاه
        در فضا یی که انگا ر
شناور شده در جادوی روشن عشق ...
                                بی پرتاب سنگ ...
 
---
  
می خوابم
خواب مرا بر می دارد
می برد
با خود به جا یی .
        کجا؟
 
پهلو به پهلو می غلتم.
انگار چیزی می گویم
- نا له ای ، آوازی ، فریا دی ، زمزمه ای ... -
مفهوم ، نامفهوم ...
 
صبح بر می خیزم
- ما نند برگ علیفی حیز برداشته سمت خورشید –
می گردم در پی تو
همه جا
    عشق من ...
 
---
  
با ران می بارد
تب ندارد زمین
باد بارانی برگ ها را پریشان کرده
پخش کرده کاغذ ها را .
بوی خاک تازه
از درز پنجره های بسته
در مشام خانه پیچیده .
 
 
تب ندارد زمین .
خیز برمی دارد ذهن گلدانم
با صدای هر قطره
سمت زنبق تو ...
 
---
  
یک سیاره
یک فضا
یک گل سرخ بی خار ، بر فراز خارها
یک بلبل
    که مدام می خواند
    داغ و زیبا
تا زمانی که هست
لبریز از عشق گل ؛
بی خیال ترازو
تا وزن کند
    و ببیند آیا
به همان اندازه ، یا بیشتر ، یا کمتر ،
دوستش می دارد
    این گل سرخ؟
 
---
  
مرتعش
    و ترسا ن
خیره می شد به فضای اطراف
دست می سا یید روی هوا ،
می طلبید
    دست کمکی را که نبود .
گا می بر می داشت ، کوچک ، کوچک ؛
می افتاد
لب هایش را ور می چید
با صدای بلند هق هق ، اشک های وحشت
        از چشمانش
        پا یین می ریخت :
از چشما ن نوزاد عشق
        در قلب من .
 
اکنون زنی
    در این قلب
با همان چشمان براق نوزادی
می نگرد با لبخند
به خاطره ی ترس دور ؛
بی هیچ بیم از چماق و هیولا و سنگ ،
جفت با تو
در بستر عشق عظیم ...
 
---
  
تبعید شدن به بیابان های دوردست زمین
تنها به جرم دوستی
    تلخ بود ؛
اما بی تردید
نه بیشتر از روزگار تبعید
    در برهوت خودم ؛
و مردن
زنده زنده مردن
پیش چشم خودم
    زیر تیغ تنهایی
    در حیاط خودم ...
 
---
  
نرم
آبی
زلال
مرا می خواند
    دریای تو .
 
می دوم
با تمام تن پوشم ، می سپارم خود را
            به دست امواجت .
 
دست هایت ، نیرومند ،
بالا زده دامنم را ، پیراهنم را
    تا گردن من .
 
سَر خَم کرده ، می گذارم که تو
برداری
    دور کنی
همه ی پوشش ها را
    از این تن .
 
دور ، دور از ساحل
آه های بلند تواند ، در گوشم
با دهان نرمت
    در همه جای بدنم
وتمام هستی ، عشق من ،
آه ! آبی
زلال ...