S I M A    Y A R I

X

 

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

             ------------------------------------------------

X

---
  • 4.01- عافیت طلب

گفت عقاب است .
بالا رفت
بالای زمین .
بر فراز ویرانی ها مسکن کرد .
گفت نزدیک خداست .
گفت : در اوجم ، در اوج .
دور از دسترس چینه های خالی
دور از دسترس مرغان زمینی ، که میان سطل های زباله دارند می گردند
دنبال قطره ی آب ، ذره ی نان .
 
گفت در اوج است ، در اوج :
دور از همه ی جوجه های گمگشته ی تنها
بر روی زمین سوخته ،
نزدیک خدا ...
 
---
 

  • 4.02- سپاس
 
سر راه :
چاله ای بود که زمینم زد .
سر راه خاری بود که زخم کرد ساق پایم را .
سر راه شیشه ای بود شکسته که شکافت پاشنه ی پایم را .
سر راه یک درخت سبز شاتوت بود :
که تمام برگ های پهن اش ، سایه شدند بر روی سرم ،
و تمام میوه های شیرین پر آبش
دانه شدند در دهان خشکم .
- ای درخت عزیز شاتوت !
ممنونم از به دنیا آمدنت ...
 
---
 
  • 4.03- ذهن صخره
 
آیا می توانم به وجود چیزی به نام "تاریخ"،
قایل بشوم ؟
 
چیزی که در آن :
حاکمان دار زدند
بردگان شورش کردند
عاشقان زار زدند .
 
چیزی ساخته ی کردار حاکمان و بردگان و عاشقان ؟
چیزی که در آن :
حاکمان می سوزانند
بردگان می شورانند
عاشقان در کاسه ی دست ، اشک های خود را همه سو می گردانند .
 
آیا می توانم به و جود چیزی مثل یک صخره ی تیز – به نام تاریخ –
قایل بشوم ؟
یک صخره ی سخت – به تمامی – بیرون از من ؟ ...
 
---
 
  • 4.04- به حکم خدایان !
 
بر فراز قلل مه گرفته ، خدایان با خدایان  در جنگ اند .
دسته های خدایان ، نیزه های برقی را می اندازند سمت زمین همدیگر .
دسته های خدایان ، گرزهای اتمی را می کوبانند بر خاک همدیگر .
 
ـ نه تو با من در جنگی ،
نه جنگی دارم من با تو ، عشق من !
 
اما ، من این سو "ام . اس" گرفتم
تو ، آن سو "سرطان".
 
و خدایان با هم ، در جنگ اند ...
 
---
 
  • 4.05- جوانی ما
 
بهشتی که برای ساختنش می بایست
گندمزار می سوزاندیم، باغ می خشکاندیم، شلیک می کردیم، قفس می ساختیم :
                                                          قربانگاه بود ،
قربانگاه خونینی بود که ذبح شدیم بر روی آن
                                      همه ی ما باهم ...
 
---
 
  • 4.06- آزادی
 
آزاد نکردند مرا
بندگانی که شورش کردند
بردگانی که پیروز شدند
بردگانی که صاحب شدند : بردگان دیگر را
                             و  مرا ...
 
---
 
  • 4.07- پنهان در شب
 
ما رسیدیم به هم
مثل آبی که رسید به زمین خالی .
مثل آب و زمینی که رسیدند به هم ،
ساخته اند از خاک خشک ، جنگل ها را ، در یاها را .
 
صدایی در  گوشم می گوید :
ـ دیر زمانی ست که ما ، باز رسیدیم به هم . ـ
 
شب ، سیاهی های چادرش را انداخته است روی من
پاورجین پاورچین می گذرم
از روی شن های ولرم ساحل
می خوابم برهنه در شب
روی دریای رام .
 
موج دریا می لغزدتا روی ران هایم
بالاتر می آید می بوسد نافم را
می نوازد لب هایم را
می ریزد شور سودایی او بر زبانم
نجوا کنان می خواند ـ موج دریای نرم در گوشم
پژواک نجوایش می تپد در قلبم :
                   ـ دیر زمانی ست که ما با هم هستیم
                                                عشق من ...
 
---
 
  • 4.08- رابطه ی دیگر

 
قفل ها کاری ندارند این جا .
لوله های نفت سیاه و بوناک
که کشورها را می سوزانند ، کاری ندارند این جا .
 
شمش های طلای خون ریزکاری ندارند این جا .
 
بازار بت ها و کالاها دورند از این جا .
 
این جا میان گل زرد خودروی تو
و دهان پرخواهش پروانه ی من
در تپه ی بی نام دور .
 
می نوشیم یکدیگر را
                   بیا ! ...

 

---

 

4.09- دروغگو ! 
این لباس گشاد سیاهی که تنم کرده اند
این مقنعه ی سنگینی که  روی سرم انداخته اند
این قفس فولادین – با طناب دار آماده ، با گونی انباشته از قلوه سنگ سنگسار ، بیرونش
این مردان با نقاب کوکلاس کلان بر صورت ، این وحشت ،
با خود می گویم :
                   رازی ست که آن را پذیرفته ام
                   راز ی ابدی مثل مرگ .
 
اما
هر شب
تمام شب ها
می بینم :
عریانم ، بی روپوش ، بی مقنعه ام ،
می دوم در ساحل
باد نمناک خنک می لغزد روی بدنم
صورتم را با عشق می بوسد .
گیسوانم بازند
شاد و آزاد می رقصند در دست باد ، در آفتاب
 
می بینم :
چه قدر زیباست جهان ، آزادی .
 
ـ آیا پذیرفته ام ؟...
 

---

 

  • 4.10- شورش ؟

 
قایقی بود نشسته در گل
بی ماهی ، بی مروارید .
 
قایق بان می دانست که طوفان هایی در راه است .
 
قایقی هست نشسته در گل
بی ماهی ، بی مروارید ...
 

---

 

4.11- لب
 
عاشقان با هم جفت اند
مثل دولب پایین ف بالا ، ور یردیف دندان ها .
با هم می خندند
با هم می نوشند
با هم می خوانند .
 
آواز من
نوشیدن من
خنده ی من
مانند لب پایین من  بی لب بالای من
مضحک شده است : اشک شده است :
پشت دیوار قفس ، دور از تو ...
 
---
 

  • 4.12- کجا رفتند ؟
 
جاروها می بایست برگ های بسیار درختان طوفان زده را
از سطح خیابان های طوفانی شهر ، جمع میکردند .
 
جاروها جمع کردند ، جارو زدند سبزهای طوفانی را از سطح شهر .
 
سبزهای طوفان زده از سطح شهر دور شدند
و کجا رفتند ؟
جز در خاک ؟
جز درون ریشه ؟...
 
---
 
  • 4.13- پرستویم را ببین !
 
همه ی پروازها در پرهایت لانه دارند – ای پرستوی قشنگ !
 
همه ی آوازها با تمام بهاران در حنجره ات خانه دارند – ای پرستوی قشنگ !
 
آوازت ، پروازت – ای پرستوی قشنگ :
افقم را گسترد
از ته چاله ی سرد
تا ساحل دریای گرم ...
 
---
 
  • 4.14- قلب درخت
 
برگ هایم می رقصند ، برگ هایم نمی لرزند .
 
برگ هایم می رویند ، برگ هایم نمی افتند .
 
برگ هایم  سبزقبای شاداب اند .
 
برگ هایم  دوره گرد زرد  روی خمیده نیستند ـ در زیر پا :
 
در بهاری که دارد می آید
روز به روز
نزدیک تر به باغچه ام ...
 
---
 
  • 4.15- مرگ
 
هر زمان و هر جا
هر جور
که میل اش باشد
بی ترحم می کوبد به مغزم ، به قلبم
بی خواست من :
عین استبداد است
مرگی که از او بیزارم ...
 
---
 
  • 4.16- یاد آوری
 
می توانم اکنون
ببندم چشمانم ر ا
بر تلاش چراغ ، بر تلاش سوزان چراغ ، برعلیه تاریکی راه کوچه
و بگویم با خود  ـ و با تو -  همه جا ظلمانی ست .
 
اما آیا
به یاد خواهم داشت ـ صبح فردا ـ
که این من بودم
که بستم چشمانم را ؟...
 
---
 
  • 4.17- یک قدم
 
ساعت چند است ؟
ساعت دیواری  پشت ستون است
آن را نمی بینم من .
 
قدمی بر می دارم .
ـ مورچه ، نیم عمرش را صرف خواهد کرد برای این راه .ـ
 
ساعت دیواری را  می بینم ...
 
---
 
  • 4.18- باد پاییزی
 
آیا کف سرد دست هایم
گرمای گونه هایت را
          حس خواهند کرد ؟
 
آیا لب هایم  شیرینی لب ها یت را خواهند چشید ؟
 
گوش هایم آیا نفس های  تو را خواهند شنید ؟
 
آیا من ـ همه ی ذراتی که مرا ساخته اند ـ  خواهند گذشت
از میان تیرها و مرزهای  بی پایان ، مثل برگ شعله ور پاییزی  با
دست باد ؟
 
تند باد پاییزی می دود در کوچه
می غلتاند برگ سوخته ی تنها را  از روی زمین تا قلب خاک ...
 
---
 
  • 4.19- برنامه ی تفسیر اخبار
 
آرد  می آمیزد با آب صاف ، ورز می آید .
 
شیرینی داغ
نان داغ
لذیذ لذیذ .
 
حتی اگر من تصور کنم
حتی اگر من تفسیر کنم
حتی اگر من اعلام کنم :
ذره های ناچیز آرد ـ مجموعه ی آرد ـ جمع پراکنده ی بی تاثیرند :
 
آرد می آمیزد با شیر و آب
ورز می آید
ورز ...
 
---
 
  • 4.20- زنده ها
 
بازوهایت
حلقه ی گرم نجات اند دور کمرم .
تارهای سفید روی سینه ی تو
تارهای رسانای تپش های تو اند ، به قلبم .
 
فانوس دریایی ست
برق تند نگاهت ، در چشم من .
 
باری نیست بر دوشم ،  یا بر دوشت .
 
زندگان در طوفان ، عریان خواهند شد
عریان خوهند بود تنها در آغوش هم :
 
بازوهایت ، دور کمرم
در میان امواج ...
 
---
 
  • 4.21- صدایم را بشنو !
 
آیا پشیمان شده ای ؟
از همه ی آن چه که بود ؟
 
طوفان است در دنیایم .
 
درها دارند با خشونت می کوبند به دیوار .
ابر های تیره با دهان های از شکل افتاده ، عربده های هولناک سر داده اند .
 
گلدانم  پشت شیشه ، می لرزد .
شیشه ی پنجره ام می لرزد .
 
آیا پشیمان شده ای ؟
از حضور آفتاب مهربان ؟
از آبی صاف بی پایان ؟
از رقص درخشان نور روی همه ی برگ های کوچک من ؟
 
در من طوفان است .
 
آیا پشیمان شده ای
از دشت شقایق هایی که کشیدی روی این بوم ؟
از  لبخندی  که نثارم کردی ؟
از همه ی آبی ها ؟
و از عشق ؟...
 
---
 
  • 4.22- با آهنگ نور
 
تابیده ، پیچ خورده ، بالا کشیده خود را :
مثل مار رقاص با آهنگ نی مرتاض غریب :
 
برگ پیچک من می رقصد
          به سمت روزنه ای که از او می تابد
نور خورشید تو ...
 
---
 
  • 4.23- "همه با هم"
 
ما ، سر انجام یکسان شدیم :
میله های پشت پنجره ها ی بسته ی ما ، یکسان اند .
قفل های روی در های ما ، یکسان اند .
معده های خالی ما، خالی یکسان اند .
سلول ها یکسان اند - در یک سطح ، بی طبقه .
 
ما ، سرانجام یکسان شده ایم : بنده های یک سان :
با " بهشت موعود" که  فرود آوردند  - از روی ماه - روی خاک ما ...
 
---
 
  • 4.24- پیاده روی را ادامه بده !
 
می روم - مثل دیروز – مثل همه ی روزهای گذشته .
 
نقطه ای ست در دور دست - روبه رویم .
 
می روم - مثل دیروز - مثل همه ی روز های گذشته .
 
روبه رویم کوهی ست :
سر کشیده بالا - خیلی بالا .
سنگ هایش بزرگ – صخره هایش بزرگ و نک تیزند
سینه اش را پوشاندند - قلبش را سنگی کردند .
 
می روم – مثل دیروز - مثل همه ی روزهای گذشته .
 
سرم را بر می گردانم :
ـ نیم نگاهی به راه رفته :
 
نقطه ای می بینم روی زمین – در دور دست ...