S I M A    Y A R I

---
   
سرنوشت من چیست ؟
سرنوشت متعلق به من ؟
ـ از خدای خودم می پرسم ـ
ـ از خودم می پرسم . ـ
 
سرنوشت متعلق به من :
با دریای روبه رویم .
با پریان خندان عریان ام
با جاذبه ی ماه نو
با آب دریایم
با ساحل بی پایانم ؟
در تک تک ِ من ؟...
 
---
  
تنها چند دقیقه کافی ست
تا خودم را پرتاب کنم در ظلمت ، در پایان .
 
ـ حالا دیر است .
باشد برای فردا ، بعد از دیدار .
 
فرمان چنین داده به من،
در همه ی سال های جدایی ، شب و روز .
 
فرمان چنین داده به من :
من برتر :
عاشق !
 
---
  
سایه ی لرزانم می لغزد ، روی سایه ی تو .
روی زمین کوچه .
 
محو شدیم در یک دیگر
محو شد لرزش من  ـ مثل تمام شب ها ـ در میان بازوهای سایه ی تو .
 
خانه ها بی نور ند .
پنجره ها همگی تاریک اند .
 اما
باید باشد:
نوری باید باشد ، تابنده روی ما :
از جایی
شاید از یک خورشید ...
 
---
  
دالان های تلخ گوش ام ، می شد پُر باشند از چهچهه های شیرینت .
قلب سردم ، می شد سرد نماند هرگز، با تپش های رقص قلبت .
مردمک های کبود بی نورم ، می شد روشن باشند با برق نگاهت .
دست هایم ، می شد آشیانت باشند .
 
نادیده گذشتم ، اما ، محوشدم در سکوت تابوتم .
 
من چه کردم با تو ؟
چه کردم با خود ؟
مرغ عشق !...
 
---
  
لبخند عمیق اش پیدا شده  روی لب هایش .
بسته چشمانش را .
عمیقا آرام است .
بی تکان مردمک هایش ، در زیر پلک
بسته چشمانش را .
انگار عمیقا ،
 آرام  خوابیده . 
انگار نمرده اصلا .
 
لبخند عمیق اش ، پیدا شده روی لب هایش :
لبخند عمیقی که پنهان شده بود در صورت او :
صورت زنده ی او در میان بازار ...
 
---
  
هرکجا که بودی
بوده ام ، من .
 
هر کجا که هستی
هستم من .
 
هر کجا که باشی
خواهم بود .
 
من گم نشدم ، گم نیستم ، گم نخواهم شد
در جهان هستی :
در جهانی که فقط "من" هستم
و
"تو" هستی ، در "من"...
 
--
  
می گویی ـ این حرف یا آن حرف را ـ در گوش ام .
در گو ش ام ، بانگ نفس های تو می گردد :
با این حرف یا با آن حرف ـ با  هر حرف ات .
 
پیوسته و نرم ، بی خاموشی ، بانگ نفس های شاداب تو
در من می چرخد .
 
منظومه ی توست :
با تمام زبان های جهان :
در تمام قلبم ...
 
---
  
گلدان شمعدانی  بوسه های نور را می خواهد :
روی تن اش ، بی پرده .
 
بردار گلدان را از پشت حصار شیشه
از پشت حجاب پرده .
 
بگذار گلدان را روی ایوان ، در آغوش نور .
 
ببین این جا را :
غنچه های صورتی ام نشکفته ، خشک شدند
برگ های سبزم ، بی رقص نور ، زرد شدند .
 
گلدان کوچک من ـ تا مغز اسکلت باریکش ـ می پوسد ،
 دور از نور ، در تبعید :
پشت حجاب پرده ...
 
---
  
بیگانه بود خاک من با معنای واژه ی آب
ـ با واژه ی آب ـ
اگر : آب نمی لغزید بر پوست خاک .
 
اگر : آب نمی لغزید در چاهک خاک .
 
اگر : سبزنمی شد سر سبز ، سبزه سبزه :
روی تن خاک .
باز نمی شد اگر غنچه ی پنهان خاک .
 
ـ خنده ی شاداب آب، در چمنزار نرم . ـ
 
خشک بود این سیاره :
خشک و خالی ـ اگر ، ای خدای بزرگ ! ـ
شاد نمی رقصید ی
با تن من :
با آب ات ...
 
---
  
پُر است برکه ، از مانده ی اشیاء رهگذران .
ابرها سقف کوتاه سیاه ساخته اند ، روی برکه .
 
نه برگی ، نه نوری ، نه صدای گنجشکی .
سیاهی : بیرون .
سیاهی : درون .
 
جهان ، مخمصه ی پُرملالی خواهد بود ،
برای برکه ی " من"،
بی خورشیدت ...
 
---
  
کلاغ  غار غاری دارد
کبوتر بقبقی .
بلبل ها و چلچله ها هم بیانی دارند .
 
باد هم می خواند .
برگ ها دسته جمعی همراهند با خواندن باد .
 
داستانی دارد هر کلاغ و هر برگی ، هر موجودی .
داستان در داستان ، تنیده در همدیگر ،
ـ بیشتر از یک حرف در یک جدول .ـ
متن سیاره ی ما را دارند می سازند .
 
من هم "حرف " ی هستم ،
ـ دست کم ! شاید فقط یک حرف ام ، اما هستم ـ در داستان ...
 
---
  
تکیه داده ام به تو ، به بازوی تو ،
با سرانگشتانم می فشارم بازویت را .
 
این دیگر پنجه ی دستم نیست ،
این روح من است ،
خانه کرده میان بند بند انگشتانم .
 
این دیگر بازوی تو نیست ،
این دیگر یک ضریح ا ست که من تکیه دادم به آن ، روح ام را .
 
جفت با هم ، با هم ، می گذریم
ـ زیر یک چترـ از خیابان های بارانی شهر .
ـ از کنار بازار فروش چترهای تنهایی . ـ
 
پنجره های این شهر ،
هر قطره ی باران در این شهر ،
ما را به یاد خواهند داشت :
یک روح خنده به لب در دو بدن ،
تا ابد گردش کنان در میان جمعیت ،
زیر یک چتر ...
 
---
  
آتش دارد روی سرش
ذره ذره می سوزد، می آید تا :
ذوب شده ، حتی بریزد باز هم ، زیر پای مردم یا روی خاک .
 
اما :
 
آتش به سر ، دست به دست خواهد شد
خانه به خانه ، بالا خواهد نشست :
شمع روشن ...
 
---
  
مغز گردو های رسیده با ما همراهند
با ما همراهند همه ی دانه های برنج
همه ی گل های صحرایی
با همه ی گوش ماهی های ریز و درشت ساحل
با تمام ساحل .
 
 روی این سیاره همه ی این ها این ها
با ما همراهند در مسیر بودن ،
با هم بودن ،
در مسیر شادی با هم بودن .
همه با ما همراهند ،
به جز : بمب ها و پول ها و چاه های تاریک نفت ...
 
---
  
سایه ی شاخه ی یاس ،
دور است هنوز از خود شاخه ،
اما هنوز اول بیداری صبح است .
 
نور خورشید هنوز کوتاه ترین فاصله را ،
پیدا نکرده تا روی زمین .
 
اما هنوز اول بیداری صبح است .
اکنون :
ظهرنزدیک شدن ، در راه است .
پس از آن در راه است :
شب مهتاب همآ غو شی یاس و سایه ،
روی خاک ـ پیش چشم همه ـ
یا شاید مثل ما ، پشت پرده ی خاک ...
 
---
  
پا برجا ، پا برجا ، تابید به من
رنگین کمان سبکبالش را از دالان مردمک های کبودم
جاری کرد در رگ هایم :
 
طلایی ، قرمز ، آبی ، سبز ...
دم به دم ، رنگ به رنگ ،
با حریرش پوشاند مرا :
شد : تن من .
 
پلک های سردم گرم شدند ، جنبیدند ،
چشم رویای من روشن شد : بر گلستان جهان .
 
پا بر جا تابید به من ، بی پرده .
جز این راهی نبود ...
 
---
  
ابر ها آسمان را پوشاندند :
آسمان راـ خورشید را ـ آبی ساتنی بی لک را ـ افق بی پایان را .
 
ابر ها  آسمان را فقط پوشاندند :
نابود نکردند ...
 
---
  
پیش پایم ـ بر روی زمین ـ تا جایی که چشمم می بیند
شکل های کبود هولناک
در هم می لولند :
با تصورهای ذهنی من بیگانه
می جنبند شکل های هولناک ـ با همه چیز بیگانه .
 
تنها هستم در خیابان شب
چیزی از من قوی تر ، مرا می لرزاند .
تاریکی ، مطلق می نماید : تاریکی !
 
تنها هستم در خیابان شب :
می لرزم ، می نالم .
 
نور چراغ اتاقی از پنجره ای ،
از ساختمان کنار خیابان ، لحظه ای ، بیرون می تابد :
 
در شعاع نور آدمیان ، شکل ها را پی می گیرم :
می رسم به درخت چناری
در کنار درخت افرایی
در کنار جوی آب ...
 
---
  
غرش رعد اگر آن شب نبود
زوزه ی باد اگر آن شب نبود
عربده ی موج های کف بر لب اگر آن شب نبود
تاریکی ، تاریکی محض در چشمانم ، اگر آن شب نبود :
بی تردید می دیدم ـ از ساحل ـ
شیرجه ی مردان دریا  را
دنبال نجات غریق
در طوفان ...
 
---
  
اصلا خون نیست :
در بطن چپ ،
در بطن راست ،
در رگ ها :
آبشار گل سرخ شاداب است
در این تن .
می شکنند قلبم را ؟
ـ دنیا از عطر گل سرخ
پُرتر خواهد شد ...
 
---
  
"همه"  این را می گویند .
"همه"  آن را می گویند .
 
همه ی دنیای من ،
همه ی دنیای گنجشکی بود که پرید
در عمر کوتاهش
از
این شاخه
به
آن شاخه
 
روی درخت انار ، در حیاط کوچک ...
 
---
  
دارم می آیم !
بهار می گوید .
 
دارم می آیم
هر چند که یخ بندان طولانی بود
هر چند که راه تاریک بود ،
گلناک بود ، لغزان بود .
 
بهار می گوید :
بازهم می آیم ، سروقت ، جای قرار :
با تمام قلبم که پر از رویش تند گندم هاست
که پر از برگ ها و جوانه های بی همتاست
با تمام قلبم که پر از رنگ شکوفه های نا پیداست :
 
بسیار بیشتر از همه ی ذرات منجمد تاریکی ...
 
---
  
در تمام زمین ها تو هستی با من .
لبریز از خنده ی صدهزار خورشیدم .
سرشار از زمزمه ی دریایم .
آواز بلند نیزارت بر سکوت لب هایم می می پیچد .
گوش ام پُر از آهنگ شاد نفس های توست .
 
حالا دیگر ـ در نظرم ـ چیزی نیست :
دست هاری که می خواست  تن ام را
به لجن
آلوده کند ...
 
---
  
فرض ام این بود که ویران شده ام :
ـ صخره ای با ضربات سهمگین طوفان بعداز طوفان
پی در پی .
 
فرض ام این بودکه من خرد شدم ،
پخش شدم زیر قدم های زمان ،
با ثانیه های گذرانش ـ از روی من ـ
بی نگاهی به من .
 
فرض ام این بود که  من ،
بی فرضیه ، بی آینده ، گنگ شدم ،
بی حضور کلمات و شکل ها و حرف هایی در متن "من".
بی حضور قلم حکاکی با نقش قلب یا واژه ی قلب  بر سینه ی "من".
 
فرض ام این بود که این سیاره
تابوتی ست که تنها دارد جسد بی جانم را
در فضای تاریک و سرد می گرداند ،
می گرداند مُرده ی خاموشم را .
فرض ام این بود ،
تا پیش از زمزمه های موجت
در بطن من ...