S I M A    Y A R I

---
  
فشفشه ها ی مخفی ، از جیب ها بیرون می آیند ،
در هوا می تازند .
خط های قرمز می سازند در تاریکی
بعد می سوزانند خط های قرمز خود ساخته را
بعد می افشانند ذره های تند زرد و سبز و ابی را در تمام فضا ،
در تمام اطراف .
 
دست ، گرفته دست را
هلهله ها ، ریزش خط های قرمز را
با صدای بلند جشن می گیرند .
 
دور آتش می رقصیم
پا می کوبیم با ترانه های تند بندر .
 
فشفشه ها در هوا می تازند
با صدای تک تیر ـ با صدایی شبیه صدای تک تیر ـ
بی شباهت به تیر
بی هیچ شباهت به تیر ،
 
روی ساحل
کنار دریا
دور از میدان
در شب نوروز مان
دور از جنگ ، دور از میدان جنگ ...
 
---
  
طوفان می آید
زمین می لرزد
آسمان می بارد .
 
من هستم .
 
بالایم – تا آسمان .
تکیه گاهم ـ تمام زمین .
گنج زمان های دور  ـ دور و نزدیک ـ در قلبم :
بوسه هایت
نوازش هایت
لبخندت
نگاه شیرنت
ناپیدا ، اما حقیقی تر و سخت تر از هر پیدایی
مرا ساخته اند .
 
مرا ساخته ای با عشقت
از مجاز کبود سایه
تا جهان حقیقی
بر  پا ...
 
---
  
دانه های گندم من ـ با آبت ـ لبخند زدند
باز شدند
ریشه کردند در اعماق هم
با هم گذشتند از دهلیز تاریک زمان
سبز شدند ، قد کشیدند ، سبزه شدند .
 
امروز می خوانند ـ سبزه هایم ـ
موج های تو را .
 
می سپارم به جوی روان صافت
ریشه های رویان را .
 
گندم آینده ی مان در راه است ...
 
---
  
روی برچسب کاغذی ام می نویسم : نعنای سابیده .
 
می چسبانم روی ظرف پر از نعنای سابیده
برچسب کاغذی عنوان را .
 
عنوانی که کمترین رابطه را دارد
با حقیقت های برگ سبز نعنا
با حقیقت های آب و آفتاب ...
 
---
  
می چیند دانه های برنج نرمت را
می نوشد آب گوارایت را
اوج می گیرد
بر بام خانه ی تو
دایره وار می چرخد
دور شده ، نقطه ای را می ماند ، اکنون دیگر
بال های سفیدش نور می افشانند
بر تمام این شهر ...
 
---
  
"این" باد کرده است .
جا را گرفته است تنها برای خود
بادش رمانده است
انسان و سبزه را
گل را و گربه را .
 
"این "باد کرده است .
 
این لاشه
روی خاک زمین
پیش چشم ما ...
 
---
  
خوب می داند که ، تنها روح است .
خوب می داند که ،
می داند مثل همه ی روح های دیگر با دیدن نور ، نحس خواهد شد .
از همین روست که پنهان شده است این روح ـ خون ـ
در پناه عضلات و رگ ها .
 
خون ،
می داند که
 با دیدن نور ، نحس خواهد شد
و  زمین ، نحسی را خواهد نوشید ، ویران خواهد شد .
 
از همین روست که پنهان شده است ، خون ، این روح،
در پناه عضلات و رگ ها .
 
نگذار که خون ـ حتی یک قطره ی خون ـ بریزد بر خاک ...
 
---
  
یک سو کوه است
یک سو شهر است
من
 در
میان شان .
 
یک سو پرده ی نیلی رنگ است بر روی کوه
یک سو دود غلیظ سیاه است بر روی شهر
من
در
میان شان .
 
روی سر شهر و من و کوه
فواره ی گلرنگ هزاران رنگین کمان می جوشد
در افق بی پایان ...
 
---
  
ـ کفتارها نزدیک شهر می گردند
گرگ های گرسنه ، زوزه کشان ، از راه رسیدند
تند باد می گردد ، سفره های خالی را مچاله کرده ، به هوا می اندازد .
 
بشکه های نفت سیاه سوراخ شدند
نفت سیاه ، خاک پر حاصل را در باغچه ام می سوزاند .
 
از پنجره ام می دیدم
منظره ی خانه های شهرم را
در بهار طوفانی ...
 
---
  
خورشید شکافت انبان تاریکی را
بیرون آمد، روشن خندید .
 
روشن تر از هر چراغی در شب .
 
با برق پر نشاط اش همه چیز روشن شد
روشن تر از هر الماسی  در ژرفای هر معدن .
 
نور باران گیسوانش جهان را تابان کرد .
 
می خواهی گیسوان درخشان خورشیدم را
آلوده کنی با  لته ی خون ؟
یا
بشویی در چشمه ی آب زلال ؟...
 
---
  
گلدان کاج من خرد شده
کاج افتاده شکسته.
 
رشته های سیم برق با گاز انبر ـ از دیش ها بریده شدند .
دیش ها  با لگد های سخت ، خم شده اند .
پایه های گچی آنتن ها  خرد شده ، پخش  شده اند ،
جا به جا روی بام .
 
رشته سیمی مانده
چسبیده دست میخ را
روی دیواره ی بام ، آویخته ، می جنبد .
انگار می رقصد
انگار چیزی را آشکار می سازد :
آشکار می سازد : جریان هوای صبح  را
که نزدیک شده است به خانه ی ما ،
بعد از حمله ی لولوی شب ...
 
---
  
موم بودم در دست تو :
آماده ، شکل پذیر زیر سر انگشتانت .
شمع های رنگارنگ از من می ساختی .
شمع های قشنگ رنگارنگ .
 
موم  می مانم باز ، در دست تو
عشق من !
تا ابد
موم شمع ...
 
---
  
زمین خورده ، بر می خیزد
گریه کنان می دود سمت من ، می افتد در بغلم .
 
می چسبانم جسم باریکش را ، محکم به قلبم .
 
می مالم زانوی ورم کرده ی پُر دردش را
می بوسم جای خراش سرخش را .
 
اشک هایش را  با کف نرم دستش ، پاک کرده
می دود باز میان چمن ها ،
از عصر به عصر
عشق نوزاد من ...
 
---
  
دگرگون شده است زمین خالی
دگرگون شده است ، با انبوه سبزه های خودرو
با شقایق های ریز و درشت قرمز
با بهار تازه ، سنجاقک ، پروانه .
 
از سبزه یا شقایق یا سنجاقک یا پروانه، پروانه،
      چنان است که من آ ن زمین خالی را
دیگر ندیدم در این دشت سبز ...
 
---
  
از نک پا تا فرق سرم را بوسید
پوشاند مرا ـ بی پروا ـ با نفس های داغ .
 
به آخر رسید لرزیدن من  از سرما ، از تاریکی ،
 
 تپش یک قلب است
از آغوش من و خورشیدم 
برخاسته :
رقصیده در تمام جهان ممکن ،
در تمام برگ ها ...
 
---
  
بازوهایم  باز از هم ،  در بر می گیرند سینه ات را .
چشمانم تار شده ، می جویند نور چشمانت را .
 
لب هایم تشنه شده ، می نوشند لب هایت را .
 
شاد شاد می رقصم دور تو  در میان جمعیت .
 
"من" مقهور شدم  در حمله ی بی باک عشق
در تمام قرن ها ...
 
---
  
حکم آمد :   بجنگید با "دشمن".
 
دویدیم ، تیر زدیم ، تیر خوردیم ،
با هم گلاویز شدیم
دیوانه شده ، از وحشت ، می فشردیم گلوی یک دیگر را تا حد مرگ .
 
گرد و غبار جنگ ما چشم ها را کور کرد .
دویدیم به سمت خانه
و گلاویز شدیم
   هریک از ما ـ درست مثل همیشه ـ
با تکه ی نان در سفره ی مان ...
 
---
  
درد جانکاه ، چنگالش را فرو می کرد در قلبم ،
چنگ می زد به ستون فقراتم : درد !  درد !
 
نیمه جان افتاده ، کنج اتاق تاریک
زانوهایم جمع شده روی شکمم ، می نالیدم ،
 
بی نگاهی به جهان پیرامون
تنها سیاهی می رفت چشمانم در سیاهی های یک  گرداب :
 
پیش از حضورت در من :
عشق شیرین من ...
 
---
  
چند بهار آمده منزل کرده در خانه ی تو ؟
چند بار اردیبهشت بوسه زده روی پیشانی تو ؟
گذشته چند سال ؟
 
خو گرفتم این جا ـ با چشمانم خو گرفته به سیاهی های مقنعه ام .
خو گرفته ام این جا  ـ با بدنم خو گرفته به سیاهی های روپوش ام .
به سیاهی های پرده ی پنجره ام .
 
خو گرفتم ـ شب ها ـ  به اردیبهشت روُیایم با خورشید شیرین اش
بوسه زنان روی عریانی من
در چمن زاران صبح شاداب ...
 
---
  
می گریزند از بیابان
چشم هایم ، پاهایم ، دست هایم :
یعنی من .
 
می گریزم از بیابان دراز
که مغلوب شده :
مغلوب بی آبی ، مغلوب زباله ، مغلوب لیوان های بی مصرف ،
مغلوب کیسه های خالی ـ چسبیده به هر شاخه ی خار ـ
جای گل های بنفش خودرو .
 
مغلوب سرنگ آلوده ، رفته در رگهای مردگان به ظاهر زنده .
 
از بیابان مرگ ، می گریزند چشم هایم ، پاهایم ، دست هایم :
یعنی : من
می گریزم با تمام نیرویم به سمت جایی که گسترده شده :
دشت های وسیع سر سبز ، با نفس های زمین زایا ،
می دوم :
من :
به سمت یاد تو ...
 
---
 
6.21- همیشه ی همیشه (2)
 
خورشید مهر دارد می تابد
گونه های من و تو  باز هم می گردند سمت لب های مهر .
 
بوسه باران ایم ما بار دیگر :
بار دیگر از شوق گریه کردم
بار دیگر باز هم خندیدی
بار دیگر دستت را می گیرم
می گذارم لب هایم را بر دستت ، داغ از مهر .
 
هنوز فرصت هست .
 
می گریزم از چاه ، از دیوار ،
بار دیگر این بار
درخیابان شهر
دست هایم را می اندازم
بر گردن تو .
با خواستن هیچ چیزی از تو
با تمام قلبم می نوشم لب هایت را
باز زبان گویا یت ، می خواند در دهان خاموشم .
 
برگ های درخت چنار سرخ شدند .
 
هنوز فرصت هست .
بی مهابا دارد می تابد ،
با تمام تمام لبخندش ؟...
 
---
  
شکلی پیدا نیست
سایه ای پیدا نیست
هیچ چیزی پیدا نیست
هیچ چیزی از ماه ، پیدا نیست .
 
ناپدید است اکنون ماه
ـ یعنی نیست؟ ـ
با این ابر سیاه سنگین بالای سرم ،
یعنی پیش از باران ، ماه را بلعیده ؟...
 
---
  
بیرون تاریک بود . شب بود .
پنجره ها  تاریک از شب بودند .
 
شمع را روشن کردی .
پرده های سفید ساتن را
با سر انگشتانت ، لغزا ندی روی سیاهی های بیرونی .
 
مثل همیشه :
تو
همیشه ـ عشق من ـ
وقتی که هوای بیرون تاریک است ...
 
---
  
گلخانه ، پاک تر از بیرون است .
با نفس های گل ، با نفس های برگ .
 
نفس های گل با نفس های برگ
در فضای گلخانه می گردند .
بازی کنان می خوابند روی همه ی شیشه های پنجره ها .
 
یخ های هوای بیرون ، آب شدند :
قطره های زلال با زیگوش ، از شیشه پایین می لغزند ،
در دهان گلدان می خندند :
این جا این جا :
نفس های گل با نفس های برگ ،
قطره های زلال خندان بر لبان گلدان ،
در گلخانه :
گلخانه ی ما ...