S I M A    Y A R I

---
  
جورابم را بر می دارم
کفش هایم را می پوشم
ساک ام را روی دوشم می اندازم .
 
این جوراب است
آن کفش است
این ساک من است
این من هستم ، در مکان مشخص .
و  زمان ؟
 
آ یا جوراب است ؟
آیا "من" است ؟
 
چیست زمان ؟
 
رنگ سفید موهای من است ؟
یا عصای من است ؟
یا نام است ؟
تنها یک نام ؟
 
مثل تک شاخ ؟
مثل صدای ناچیز حرف های یک روح است ؟
 
ناچیز ناچیز ناچیز است ، آیا زمان ؟
 
چیزی نگذشته .
عقربه های ساعت ، خندقی را نکندند
میان گذشته
و
اکنون .
 
دره ای در من نیست :
در میان نخستین نگاه شیرینت تا نگاه امروزت .
در میان نخستین شور بوسه ی من بر سینه ی تو
تا بوسه ی امروز من بر قلبت .
 
در را ـ پشت سرم ـ می بندم .
نرده ها را می گیرم .
پله ها را آرام می شمرم ، پایین می آیم :
یک دو سه ...
می شمرم دنبال هم ، کلمات اعدادم را
پیوسته به هم .
 
سقوطی درمن نیست .
دره ای در من نیست .
زمان ؟
 
زمانی در من نیست .
کهکشان همه ی بوسه های شیرینت
در من می گردند :
دستم را می گیرند :
مرا می گردانند در تمام مکان های جهان : درست مثل اکنون :
بر فراز زمان ...
 
---
  
قایق است ذهن من :
گشت زده تا دور دست ممکن
صید کرده ، آمده به ساحل ،
تاب خوران روی امواج کنار ساحل .
 
صیادان ، با دهان های باز از حیرت ،
خیره شدند به سمت من :
 
بالا بلند و عریان ، لبخند به لب ، تو پیاده شده ای
از قایق من ،
قدم برداشتی روی شن ها :
صدها رشته ی آبی زلال ،
از دوش ات ، از آرنج ات ، از نک انگشتانت دارند می ریزند
روی زمین خالی ...
 
---
 

 
داستان تو را می خوانم :
زیباست !
بیشتر از یک تکه پنیر برای گربه .
بیشتر از یک سکه طلای خالص
برای فقیر ...
 
---
 

 
دائم از من می خواهند
که ببندم چشمانم را بر روی نورهای روزها .
 
از من می خواهند :
کورمال و کور مال ، با دست کشیدن به روی دیوار
قدم بردارم تا شیر آب یا تا تخت خواب .
 
نکند من موشم ؟
موش کور ؟...
 
---
 

 
می دوم
تا ببوسمت
در خیابان
پیش چشم همه .
 
زیرا من بیشتر از همه ی دیوارها و درها
با همه ی قفل های سنگینی که به آن ها عادت داریم
دوستت می دارم ...
 
---
 

 
نی را پیچیدند در پارچه ی کرباس سفید
ـ مختصری سنگ و کلوخ  کافی بود .ـ
خاکش کردند .
 
آبشار شکوفه های رنگارنگ می رقصند
با نوای نیزاران پنهان باد ...
 
---
 

 
تو شعاع نور بودی ، در اتاقم .
خوابیدم
تماشا کردم :
شکفتن های موج های تابانت را .
 
برخاسته ام :
با غوغای رنگین کمان ، تا ابد ، در رگ هایم ...
 
---
 

 
ما نبودیم : پرتاب شده در گودال .
 
او
زمان بود ،
که عشق ما ، خاکش کرد :
با یک گل سرخ بر مزارش ، به نشان حضور کوتاهش ...
 
--
 

 
وارفتند کفشهایم ، دامن روپوشم ، تار و پود شال ام
ـ مثل شیردان ، مثل سیرآبی ـ
زیر رگبار تند باران ، در خیابان .
سنگین شده اند شانه هایم ، پاهایم .
 
شال و روپوش و کفشم را می سپارم به جریان سیل .
 
تندتر می آیم ـ لخت و عور ـ
 سمت آغوش تو .
 
می پذیری در آغوش خودت
گربه ی بی چیز خیس ات را ؟ ...
 
---
 

 
"من " ، یک ضمیر است :
یک ضمیر اشاره .
 
اما ضمیر اشاره هرگز هرگز نباید نباید تنها گفته شود
یک ضمیر اشاره حتما حتما بی تردید
متصل است به ضمیر دیگر : به معنی خود .
 
یک ضمیر اشاره هرگز هرگز تنها نیست .
 
"من" ، ضمیر است ، همیشه همیشه :
ضمیر اشاره به : تو ...
 
---
 

 
کجاست جالیزت ؟
می آیم پرسش کنان
می یابم جالیزت را
می ایستم ـ بر دو پایم محکم ـ
روی بلندی کرت ، وسط جالیزت .
 
دست هایم را از هر دو طرف می گشایم ،
با چشم باز می پایم دور را ، نزدیک را ،
ایستاده آشکار ، آشکارا جاودان ، بر دو پایم محکم :
در میان کشت زاران تو ...
 
---
 

 
این خیابان چه بود ؟
این آدم کیست ؟
آن جانور کوچک پشمالو ، مال من است ؟
 
این مقاله ، این میز ، آن فقسه :
تا گلو پر شده با انواع کتاب ، مال کیست ؟
من نوشته ام همه ی این ها را با دست خودم ، با این دست ؟
 
خیره شدم به آبکش حافظه ام
که در آن تنها تنها الماس غلتانی ست :
با صدای پای تو ، بر می گردم به جهان حقیقی :
عریان مثل آدم .
 
دست هایت به زودی می گیرند دست های مرا .
لب های شیرینت می نشینند به زودی روی لب هایم .
می درخشد بر سینه ی من – لرزان از هیجان –
به زودی زود :
الماس صورت تو ...
 
---
 

 
سوزانده شده در کنار دریا
یا دفن شده زیر خاک :
آخرین مرحله ی زندگی آدمیان خواهد بود .
 
آخرین مرحله ی زندگی من –  من اما
پخش شدن خواهد بود با هزاران ذره خاکستر
روی امواج تمام این سیاره
مثل هزاران گل نیلوفر آبی ، خندان رو  به جهان .
 
آخرین مرحله ی زندگی طوفانی من –  من اما
پخش شدن خواهد بود با هزاران ذره خاک
در تمام زمین ، در ورای مرزهای مضحک ،
خواهم بود :
تبدیل شده به هزاران گل سرخ شاداب .
 
بعد از سوزانده شدن
بعد از دفن شدن
آخرین مرحله ی زندگی طوفانی من ،
آغاز تمام گل ها خواهد بود
تا ابد
"من" 
عاشق ...
 
---
 

 
آفتاب سر زده از کوه بلند
چین های دامن مه ، باز شدند
افتاب وسیع می تابد بر دامنه ی دره ی گل گاو زبان :
 
گام به گام ، گام به گام ، همراه تو ام .
همراه تو : می پیچانم سنگ های بزرگ راه را .
 
خم شده ای از گل به گل دستت می گردد
گل ها را می چینی
دامنم را بالا می گیرم
می ریزی گل های بنفش خود رو را
در دامن من .
 
دامنم پر شده از گل هایت .
 
خم شده ای :
دستت می گردد ، از گل به گل
درتیرگی پنهانم .
 
چین های دامن من باز شدند
آبشار گرم نور
از سر انگشتانت می ریزد
بر دامنه های تاریکم .
 
آفتاب : سر زده از کوه بلند ...
 
---
 

 
رشته ها را بستند به پایش ، به بالش .
 
بلبل می نالید در حسرت باغ ، در حسرت عطر گل سرخ
کنج ایوان
بلبل روز و شب می نالید ،
قبل از آغاز یک فکر بکر :
نک زدن بر روی گره ی کور بند ، در پناه تاریکی .
 
می شنوم نک زدن های بلبل ها را
این جا ، روز و شب ...
 
---
 

 
وقتی باشد خودش را آشکار خواهد کرد ،
با دو خورشید درخشان در ژرفای مردمک های چشم
با دو غنچه – گل سرخ – به جای گونه
با جنبش دست ، جنبش پا ، چرخ کمر ، جنبش سر
با رقص گاه و بیگاه ، بدون بهانه
هر جا و هر وقت
فرسنگ ها دور از خشم .
 
مثل هوای تازه که زمانی که باشد
می رقصاند برگ را و برگ را با تمام اندامشان
و به آن ها می گوید
نجواکنند در گوش هم
با کلمات قشنگ
نامرئی مثل من و تو ...
 
---
 

 
جوانه سبز شد قد کشید بلند شد
برگ شد کشیده شد به سمت روزنه
به سمت روزنه که نور تند روز
از آن عبور کرده بود با لبان داغ زنده اش
به سمت بوسه های او .
 
شکست خورده است لشگر کبود سرد
با تمام هیب اش
از :
هجوم بوسه ها ...
 
---
 

 
از یاد نبرده بودی .
فقط راه ات را یخ ها گرفته بودند .
 
از یاد نبرده بودی .
فقط هوش ات را  بختک ها ربوده بودند .
 
پاک کن اشک ام را با سر انگشتان سبز نرمت ،
 
حالا که پیش هم ایم .
 
می دانستم –  عشق من –
با آهنگ شاد شکوفه هایت باز می آیی تو ...
نها می آ می میمی
 
---
 

 
ویران کند یا نکند قصر رویاها را
طوفان زمستان ، باز هم ،
بلبل آواز درخشانش را می خواند .
 
تاریک  کند یا نکند قصر رویاها را
کولاک زمستان ، باز هم ،
بلبل آواز درخشانش را می خواند .
 
با خاک یکسان کند یا نکند قصر رویاها را
رعد و برق زمستان ،
بلبل آواز درخشانش را
بازهم می خواند
می خواند در باغ تو ...
 
---
 

 
زانو زد نور
برهنه سر تا پا
 در کنار بستر رود .
 
موج بعد از موج  شکفت
ارغوان جادو
بر سینه ی خاک سیاره ...
 
---
 

 
مرزبان می گوید :
تا کجای گلدان مال خاک است ؟
تا کجای گلدان مال آب است ؟
مرز باید بگذاریم .
 
ساقه ی سنبل تو – اما -  هرگز نیازرده است :
-  با  خار مرزهای پوشالی -
 گلدان سفالین مرا .
تو را می خواهد تا ابد ، گلدانم ...
 
---
 

 
روی هر شاخه ی من سبز شدی
در تابش نور – رقص کنان .
 
با آواز شکفتن بر لب
بی پروا
در گوش خدا و هوا .
 
شهر من زیبا شد
زیباتر
عشق من !
بعد از آمدنت ...
 
---
 

 
از صخره ، خیز بر می دارد
می پرد آن سوتر
روی زمین .
 
از بیابان به بیابان خاک می گذرد
می گریزد – سرسخت –
از دالان تنگ راه
سمت آغوش رهای دریا .
 
رودخانه  می آید به بهای – حتی – تبخیر شدن
نابود شدن
در راه دراز .
 
سنگ های تبدیل شده به ماسه
صیقل خورده
دنبالش ...
 
---
 

 
از خیابان تو می گذرم .
گرمای نفس های تو می چرخد روی لب هایم .
 
روشنی چشم های خندان تو می ریزد در چشمانم .
 
 

آبشار درخشان نور
می پاشد تا اعماق دره های تاریک من .
صدف زنده ی مرواریدی می رقصد در بستر اعماق نرم
با دریایش .
 
گرمای نفس های تو می لغزد در دهان خاموشم .
خورشید می تابد ، می لغزد روی مرداب
ذره های مرداب ، رقص کنان بر می خیزند ،
از حصار گلناک می گذرند .
در غبار صبحگاه ، پاره ابر سفید سفیدی پیداست
بر فراز کاج های بشمی .
 
سلولی نیست ، قفلی نیست ، بازاری نیست ، مرزی نیست ، سرمایی نیست .
 
از خیابان تو می گذرم
آه های بلند داغ ات می پیچند دور بدن عریانم .
از عصر به عصر
در تمام اعصار
می گذرم از تمام خیابان های شهر های جهان
با هستی تو – با تو -
زنده ، شوریده ،
تا ابد ، در رگ هایم ...