سیما یاری

Copyright©2007 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.                


 e-mail this site to a friend
 
زنبیل گران را بغل می گیرد
        مثل نوزاد.
می دود در میان سیلاب از میان آوار سقف.
کودک دنبالش
گریه کنان
وحشت زده
گیج.
 
سیلاب بالاتر آمده ست
تندتر می کوبد
پرزورتر می روبد
مرگ آورتر هر لحظه.
 
زن
        زنبیل گران را می اندازد در سیلاب
خم شده در سیل گل
می قاپد کودک را از میان چنگال موج.
 
        می نشاند کودک را بر دوش اش،
زن:
گام به گام  می پیچد با تند آب:
سمت یک ساحل پنهان شده ی نا پیدا...
 
  
جای ناخن هایم روی دستت مانده؟
بر
پوست بازویت خط قرمز افتاده؟ 
مثل جای سوزن دوزی با نخ قزمز
        به روی آستین پیراهن؟
پُل ریخته بود
عشق من!
داشتم سُر می خوردم تَه دره...
 
  
بارانی که همیشه زیبا ست
در زمین بی برگ
        سیل شد
        سیلاب خونین شد.
 
ریشه های پنهان شده در زیر خاک
دست های خاک را در  دست گرفته ند
دست های خاک را
دست های یکدیگر را
        و زمین بار آور را.
 
بیایید دوباره:
سنجابک ها!
هدهدک ها!
 
بیایید دوباره!
جنگلی با این ریشه
بی تردید سبز خواهد رویید.
 
جنگلی با این ریشه
این گونه عمیق
مهربان و پایدار و عاشق
این گونه
تو را می خواند سنجابک!
آشیان امن ت خواهد شد، این جنگل.
 
این جنگل
هدهدک های پریشان شده را می خواند.
 
جنگلی با این ریشه
این گونه عمیق
این گونه جفت با تن خاک
ابلیس را می راند،
 
پریان را می خواند.
 
پس از این خواهی دید
پس پشت درختان بلند بلوط و گردو
رقص پریان جنگل را:
بی حضور ابلیس،
 
سر بگذار بر سینه ی من
ای نهال زخمی!
بر سینه ی من اشک بریز
اشک بریز
اما بمان!
 
بوسه هایم زخم های تو را می پوشانند.
 
بوسه هایم ، اشک هایم
تو را در بر می گیرند.
 
بمان!
 
جنگل فردای نو
        دارد می آید.
بوی بلوط و گردو با طلوع آفتاب آمیخته.
جنگل پر برگ سبز
دارد می آید
        از دل این ریشه:
قلب های جوان عاشق
دست در دست هم نیرومند
        بسیار نیرومند.
 
پس از این:
بی حضور ابلیس...
  
  
آب
آب
می چکد آب ازموی بافته اش
بازویش
می چکد آب از نک انگشتانش
 
خط چین آبی نرم
        نقش می گیرد
                در راه طی شده اش
می آید در هر قدم اکنونش.
 
و تداوم می یابد
        روی چمنزار نرم
                در راه همه ی فرداهایش.
 
زن
        از آن جا می آید:
از دل هر قطره
از ژرفای چشمه ی آب حیات
        از ظلمت...
 
  
بیایید ببینید
این کشتی نوح است
ببینید:
بر تارک  او می درخشد
        صدف باز شده
                با دردانه.
بادبان های برافراشته اش
        را تماشا کنید
محکم
نیرومند
مصمم گام های صبورش دارند
می گذرند از میان سیلاب.
 
تاج صدف دردانه ، بر روی سرش
        می درخشد اکنون
        تا زمان های دور
تا مکان های بعید بی سیل
        تا پنجره ی قصرهای توخالی
                می درخشد دیگر
                        این کشتی نوح...
 
  
میان سبد بافته از رشته های کنف
ماهی نیست
صیفی نیست
اصلا "چیزی" نیست
برای فروش
        در بازار.
میان سبد بافته از رشته های کنف
همچون طبق نورانی روی سر زن
نوزاد انسانی ست
در حال گذار از سیلاب
        دیگر هیچ...