سیما یاری

Copyright©2007 - 2021 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.               


 e-mail this site to a friend
 
از کار افتاد قطار
متوقف شد.
هیچ امیدی برای حرکت نیست.
نرسیدیم به مقصد!
ایستگاه آخر- اما- این جا نیست
ایستگاه آخر بنا نیست این جا باشد
        در میان برهوت
                در قطار بی حرکت!
بچه ها را بغل می گیریم
بقچه ها را بر دوش می اندازیم
یک به یک پایین می آییم
راه می افتیم
پای پیاده با هم:
 با هم داریم می گذریم از برهوت...
 
 

 
زغال چه قدر لازم است؟
چه قدر قیر لازم است؟
چه قدر نفت خام بویناک،
        چه قدر دود انفجار بمب لازم است؟
چه قدر پوشیه، چه قدر چشمبند
        لازم است؟
برای این که روسیاه گردد آفتاب؟!
خلاف هرچه تیرگی ست:
سپیده آمده
طلوع کرده روز ما
دوباره ما: میان راه...
  
 

 
ای صفحه ی خالی
تو را من امروز با چه حروفی پر خواهم کرد؟
رو به رویت هستم.
به من خیره شدی
با نگاه مشتاق
با نگاه کنج کاو
        در زوایای پنهان پیشانی من!
با امید نهفته در چشمانت.
می شناسم تو را
می شناسم صبوری های سال های تو را
        در سیلاب اشک های شورم.
رو به رویم هستی!
لبخند زنان.
اما این لحظه
و
اکنون
یک قلم نامریی در دستت می بینم:
این تو هستی امروز که قلم را گرفتی از دستم!
یک خانه کشیدی
با یک پنجره با پرده ی تور.
شیروانی روی سقف خانه.
رود جاری آب از کنار خانه می گذرد
یک درخت نخل است
کنار رود قشنگ
کنج صفحه ی کاغذ، سمت شرق: خورشید است
با دو چشم خندان
با لبان خندان
با دو گونه سرخ گلی.
دور سرش:
        روبان نورهای تابان.
 
حالا دودکش کوچک روی شیروانی
و بخار غذایی که روی اجاق روشن
ریز جوش ملایم دارد.
ریز جوش ملایم
        و
        آرام آرام...
  
 

 
سبز نشد هیچ سروی به رنگ خاکستر.
 
وقت غروب
وقتی که زمان سُر می خورد سمت تاریکی
سروهای آزاد، خاکستری تیره نمودار شدند
تنها نمودار شدند،
پس از آن تاریک شدند
همچون زنان عزادار عزیز
        در چشم ما.
 
تنها در چشم ما تاریکی بر همه چیز
در سروستان، غالب شد:
تاریکی غالب شد
اما پیروز نشد
 در زمانی که زمان، با عشق ما، بی پروا می دود
        سمت روز...
  
 

 
پرنده ای نبوده ایم
که در میان شاخه های امن یک درخت
        روی کوه قاف لانه کرده است.
پرنده ای که هیچ گاه صدای بمب ها و داد ها
به گوش او نمی رسد.
 
تمام ما کنار هم
دو مرغ عشق بوده ایم کنار پنجره
که تیر خورده ایم.
 
صدای ما به اوج پر کشیده است:
صدای رعد!...