سیما یاری

Copyright©2007 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.

 e-mail this site to a friend
 
---

 
تاریکی !
تاریکی !
شاید نبود اما من می دیدم تاریک است
می دیدم تنها هستم
ایستاده بودم رو به روی در چوبی بلوطی که هرگز ندیده بودم
اما می دانستم که آشناست .
 
در باز شد
تو بودی
ایستاده در درگاه
چشم هایت خندان بودند
صدایت شفاف: بیا !
گفتی رفتی من دنبالت
مسخ شده راه افتادم .
زنجیر نبود به پایم
زنجیر نبود به پایت
بی لرزش زانوهایت گام برمی داشتی
بی واهمه از حادثه های شوم پنهانی  .
 
حوض حیاط  ات شکل نیلوفر آبی پر بود:  از زلالی درخشان آب
مهتاب بر همه چیز می تابید
 نقره ای بود تمام حیاط
زمزمه ی شاد فواره ی آب با صدای جیرجیرک های ناپیدا می آمیخت
نور مهتاب در موج حوض می پیچید
موج و مهتاب شب جفت با هم می غلتیدند
در آبی
آبی ژرف .
 
ساقه ی مجبوبه ی شب می لغزید روی پرچین کوتاه حیاط، پای درخت انجیر
 
چند پله بالا رفتی
سقف خانه چوبی بود
دیوارها پنجره ها همه چوبی بودند
به اتاقم رفتی – نا آشنا- آری ، نا آشنا ! اما اتاق ما بود .
پنجره ها  بی پرده باز بودند به روی عطر شب
مثل همیشه انگار .
 
آن جا را هر گز ندیده بودم
امامی دانستم که همیشه آن جا بودم .
 
فریاد زدم: خانه ! خانه !
        این جا خانه ی ماست
زندان نیست .دیگر زندان نیست .
ایستادی چرخ زدی خیره شدی به صورت گریان من.
چشمهایت درخشان بودند می خندیدند
با شادی محض .
اشک هایم رگبار می شستند صورت تاریکم را
می خندیدم با شادی
شادی محض .
 
نور ماه
هوای جنگل
عطر محبوبه ی شب
زمزمه ی شاد آب
بوی برگ انجیر .
 
مثل موج با مهتاب ، در قلب آبی ژرف
من با تو غرق شدم ، غرق باقی خواهم ماند تا ابد ،
 در خانه ی پنهانمان
        با شادی محض
        بی زندان ...

 

---

 

در شهر حلب سوریه ساختمان مسکونی ای توسط نیرو های درگیر بمباران شد .
 

یک جوان امدادگر کلاه سفید بعد از چهار ساعت تلاش مرگ و زندگی ؛ نوزاد یک ماه ای را از زیر آوار نجات داد و در حالی که او را در آغوش گرفته بود به شدت گریه میکرد . راستی جنگ افروزان شب ها خواب شان می برد ؟ با تعظیم به امدادگران - سیما یاری – تهران .
 
زنده است هنوز !
 
اشک می ریزی
اشک می ریزی
اشک های مقدس !
مشت می کوبی بر قلبت
مشت های مقدس !
هق هق ات را تا اعماق ریه هایم تنفس خواهم کرد .
بوسه باران خواهم کرد موهای گچ آلود سفید تورا .
زانو زده ام اشک می ریزم همراه تو
در کنار نوزادی که جهان ما را به قدومش مزین کرده بود
و جهان با جنگ پست بر دهان تشنه ی او آوار ریخت .
اشک های عشق ات را قطره قطره می بوسم
زانو زده ام در کنارت ، مشت می کوبم بر قلبم ، سرفکنده پیش هستی تو...
 
---
 

 
آب چه رنگی دارد ؟
آب- جاری شده از قلب زمین - چه رنگی دارد ؟
 
بی رنگ، زلال .
 
بی وزن ، سبکبال ، رها : برگ پونه در آغوش آب می رقصد .
 
رها :
همچون من :
عریان
نرم
        در آغوش زلال یادت ...
 
---
 

 
چیزی روی موج است
یک حباب بزرگ !
بی هدف روی موج ، شناور در هر سو
بی هدف ؟
 
ما درون حباب ؟
ما بیرون حباب ؟
 
ترسیده می افتم – بی تفکر - در آغوش تو
گیتی – جاودان- زنی را خواهد دید بی مُردن
                سخت در آغوش عشق ...
 
---
 

 
با هم : در اتاق ایم .
بخار شیشه پنجره ها را پوشانده
چند ذره بخار روی شیشه، به هم می چسبند
                                قطره ی آبی می سازند .
قطره می لغزد تند ، سمت آغوش زمین
پشت سرش راه شیار صافی می افتد در میان بخار شیشه .
از میان شیار، می بینیم کوه های عظیم یخ را، مرگ آور،
                                بیرون اتاق من و تو
                                اتاق من و تو : با نفس های داغ تو و من ...

 
---
 

 
پلک هایم بسته اند .
آیا هستی ، ظلمت را پیشکش کرد به چشمان من ؟
 
انگشتانم می جنبند
بازوهایم می جنبند سمت مکانی که صدای نفس های تو را می شنوم
سمت صورت تو .
 
زیر سر انگشتانم :
در تمام خطوط هزاران هزاران شیار پوستم :
پیشانی توست ،
خم ابروهایت ،
پلک های لرزانت ،
مژهای اشک آلودت :
اشک اشک
جوبیار اشک ات می ریزد
        در تمام هزاران هزاران شیار انگشتانم .
می دود در قلبم
می آید در مردمک چشمانم
در مردمک چشمانم گل صد برگ تماماَ رنگی می شکفد.
 
آیا هستی ، ظلمت را پیشکش کرد به چشمان من ؟
 
پلک هایم بسته اند ، زیر خاک .
از خاکم ساقه های گل صد برگ طلایی دارند می رویند :
        بر هر گلبرک :
                صورت تو ...
 

---
 

 
جویبار ذرات هستی تو، از دو شکاف پلکم
                به درونم جاری هستند :
گونه هایم گر می گیرند
تار های عصب لب هایم جان می گیرند : می خندم .
 
آشیان قلبم گرما می گیرد
با شادی محض می خواند مرغ عشقی
                        که  لانه دارد در قلبم .
 
بیا !
و برای هزاران میلیون بار تجربه کن
تا جهان ابدی ثبت کند
این قانون را :
"من" هستم تنها با "تو"...
 
---
 

 
برگ های سبز توت در نسیم می جنبند
سایه های خال خالی ، در پای درخت
روی زمین می رقصند .
 
بلبل ها از یک شاخه به شاخه ی دیگر در پروازند .
پیله های پروانه های آینده ، در میان برگ ها خوابیدند .
 
بوی خاک مرطوب می آید
نم بعد از باران در هوا می پیچد :
 
به درخت توت ات خیره شدم - به توتستان ات :
با بسیاران بسیاران برگ سبز ، زیر رنگین کمان آسمان :
                                                        در پنجره ات :
                                                        عشق من ...
  
---
 

 
از چه زمان آغاز شد؟
از چه غروبی گفتم: - من سرانجام خواهم خوابید با تو در یک بستر!
 
از چه زمانی روح ام ، تن باریکم را در دست گرفت
        جاری شد ، بر زمین سیاه تفته ، بی مهابا سمت تو؟
 
چند میلیون سال است که تو را خواسته ام؟
 
اکنون: من : اکنونم !
میلیون ها تنها اکنون است .
 
اکنون درخت سیب ام
                سر
                خم کرده پیش تو .
لب هایت می گردند روی سیب آبدار
می رقصند سر انگشتان مواجت روی سیب
می لغزانی بر زبانت سیب را
                در میان دندان هایت .
 
از چه زمانی روح ام - بی مهابا -
 تن بی جانم را بر سر گرفت ،
جاری شد- همچون رشته ی باریک آب ، سمت قلب اقیانوس - سمت تو؟
 
منجمد شد زمان ، در اکنون.
میلیون ها اکنون اند.
 
منجمد شد زمان مثل قندیل یخی جاویدان:
تابنده رنگ های نور را
بر لحظه ی اکنون زبانت بر سیب
بر لحظه ی پیوستن جوی باریک به قلب آبی:
 
خود را گسترد آبی ترین آبانی.
باغ های شاداب سیب ظاهر شدند.
سیاهی های مرموز تپه هایی که گویی
        روح هولناکی را پنهان میکردند پشت سر خود
                                        محو شدند.
 
خود را گسترد آبی ترین:
سینه اش را با یک آه ، آرام کرد.
خش خش های تار های علف های خشک ، نرم شدند.
 
باریکه ی آب ، چین چین ، از تپه ی سنگ پایین می آید
                                          سمت قلب آبی:
در تو می گردم
با نفس های سبکبال تو می آمیزم ، با نفس های خود،
با تو می خوابم:
 
سنگ های سوزان ، سینه ام را سوزاندند.
بوسه هایت همچون مخمل گرم
سینه ام را می پوشانند.
 
با غروب خورشید،
می نوازد زمین را مه نرم.
غم های جدایی هایت
        از یادم رخت بر می بندند.
 
بخشوده خواهد شد همه چیز.
 
موج های شادی ، آبی آبانی،
        اوج گرفته در من ، بی فرود غمبار.
عطر بیرنگ سیب می پیچد در فضای نفس های مان.
 
میلیون ها سال های جدایی پوچ اند.
میلیون ها لحظه های شمارش شده ، بیهوده اند.
تقویم ، در ما نیست.
 
از چه زمانی خواستم بخوابم با تو؟
از چه زمانی روح ام ، تن باریکم را بر سر گرفت
جاری شد سمت تو؟
از چه زمانی ، آب آبی ترین آبانی ، آغاز شد؟
درخت سیبم ، سر
        خم کرده پیش تو.
بوی آب شیرین می آید.
 
همه چیز بخشوده خواهد شد
همه چیز بخشوده خواهد شد
                        همه چیز ...

 

---
 

 
خراشیده شدی با سنگ محک
افتادی: در آتش
 
دور می شد از تو ذرات کدر
 
زیر ضربات چکش، اکنون، می رقصی.
اکنون به زمین می افتی ، گاه به گاهی باز هم،
        زود- اما- برت می دارند.
آویزه ی هر گوش شدی.
آویزه ی هر گردن گرم.
تاج سر ، تاج سرها شده ای.
 
می درخشی، چه زیبا ! چه قدر !...
 
---
  
کنارت می خوابم
بازویت را می گذاری زیر سرم
صورتم را برمی گردانم سمت تو
سینه ات را سایبان چشمانم می سازی
آرام می گیرند نفس های من
مثل دوقلوهای به هم چسبیده می خوابیم چسبیده به هم
                                بیگانه با همه ی دیوارها.
 
روی قایق ابری ابر ، می گردیم بر فراز زمین
دریا را می بینم
سبزی جنگل ها را می بینم
قلقلکم می آید از بازی انگشتانت با گوشم.
خنده های بلند شادم را می بینم
شاپرک های سفید رقصان را می بینم در طلوع خورشید:
                        خنده های بلند شاد م.
صبح برمی خیزم– مثل خروس قندی- با لبخند
                        به شروع زمستان:
کنج زندان ام ، در تبعید ...

 
---
 

 
از گوشه ی تاریک دنج ، بیرون دویده
می آید سمت در.
پیش از آن که در باز شود
پیش از آن که بچرخد کلید ،در قفل در
درست در لحظه ی پیدا شدنت.
 
با عصب های هر تار مو ، می شنود
با هر ذره ی ناخن هایش ، می بوید
هر نفس پنهانی قلب دوست را.
 
در گوشه ی تاریک سرد ، کز کردم:
گوش به زنگ ضربان توام:
        من:
                گربه ی تو ...
 
---
 

 
این جهان را نه تو بر پا کردی
                    نه من.
بمب ها و دارها را نه تو افراشته بودی
                                        نه من.
اما فریاد زدیم،اشک شدیم، چنگ زدیم
به تمام دارها و بمب ها
هم تو
        هم من.
تبعید شده هریک از ما ، اکنون ،در سویی ست:
از دوسوی دور زمین
قلب های تو و من با همدیگر پیوستند
با هم پیوستند
و زمین را در آغوش گرفتند
عزیزم ! هرگز بیهوده نبودند نفس های ما:
نه  تو – هرگز -
                نه من!...

 
---
 

 
می بایست می گذشتم از در
از دالان ، از پرده.
 
می بایست می رسیدم به اتاق خوابم
می رفتم تا اعماق آینه ی عریانم:
تا ببینم خود را – مثل اکنون تا جاودان-
خود را ببینم عریان
        گرم در آغوش تو ...
 
---
 

 
بیرون زده اند صدها شکوفه:سفید
بر روی چوب خشک خاکی.
 
عطر بادام بلخ با نفس های شکوفه
فضای مرا پر کرده ند.
عطر شکوفه های بادامی
تا اعماق ریه هایم می آیند.
 
در تمام زمستان، زمستان، بی تردید
می شنیدند شکوفه های پنهانم
                آوای بهار فردای تو را:
در جهانی که پشت پرده ی مدهوش مه
هر چیزی پیوسته ست به ما ...
 
---
 

 
لرزید زمین، لرزیدن سخت
در شهر بت.
 
از دهان خاموش کوه
سیلاب بزرگ جاری شد.
 
سیلاب گدازه، آتش:
آه های سوزان تلنبار شده سال به سال
                     در سینه ی کوه.
 
واژگون شد در یک آن بت، در بت خانه.
 
از سنگ عظیم ترسناک- از قربانگاه-
چیزی باقی نماند جز
             ذره ذره خاکستر سرد
                    پراکنده شده در هر سو...
 
---
 

 
در واقع نوری نبود
سایه ای هم نبود.
 
در واقع خورشید درخشان
دیگر گم شده بود.
در واقع تاریکی مطلق بود
مطلق تاریکی.
فریادم زندانی بود در بغض ام.
اشکم زندانی بود در چشمم.
من بودم- بی تو- با تنهایی
با احساس تنهایی:
       تنها دشمن من:
در کابوس قرن هایم :
                        بی تو ...
 
---
 

 
دیگر بدرود یاران عزیز!
        سفر تلخی بود!
 
دانه ی سخت قهوه می گوید
در گوش دانه های همنوعش:
وقت چرخیده شدن
پودر شدن.
وقت مخلوط شدن با محلول شیر و عسل.
وقت تبدیل شدن از دانه سخت تیره
                به نوشیدنی گرم و خوش
                                        در فنجان...
 
---
 

 
حبس شده در مرداب
قطره ی کوچک آب.
 
با بلور دستش می گیرد
ریسمان نور را.
 
تندتر از دیروزش – که فقط قطره ی محبوسی بود-
می گردد
بالا می آید
می نشیند بر ابر.
از بیابان و کوه می گذرد:
می بارد
می بارد
با تمام قلبش در قلب دریایش:
                        قطره ی من...
 
---
 

 
باد می آید
بانگ قلب مرا بر می دارد
موج به موج در هوای بیتاب
می رساند به در خانه ی تو
بانگ قلب مرا: هر موج هوا
        می خواند در گوش تو.
 
هم از این رو
قلبم می تپد
        تا جاودان...

 
---
 

 
تنها فقط ظرف های نشسته نیستند
که مرا می خواهند.
 
تنها فقط دستمال گردگیری در دنیا نیست
که مرا می خواهد.
 
تنها فقط جارو نیست با خاک انداز
که حضور مرا خواسته اند.
 
پشت پرده ی پاکیزه خانه
هر شب
در مهتاب
هر روز
در آفتاب
این صدای قلب توست
که مرا می خواند
که مرا می خواهد.
        این تپش قلب توست
                که من خواسته ام...
 
---
 

 
پرتاب شده در مکان این جا
زنبور عسل می گردد
در برهوت تبعید گاه.
 
با هر آن چیز که هست، در جنگ وصلح،
می تواند بنشیند: مکان را نیش گاهی بسازد.
 
می تواند:
 پرواز کنان دنبال گل: این مکان را کندو بگیرد :
                                                شهد گاه ...

 
---
 
 
غبار و خاک تیره و تار نخواهد توانست نقابی باشد
در میان حقیقت با ما.
همه چیز می توانست بدتر باشد.
 
قصرهای رنگی مان پا برجا – باقی-  مانده ند
قصرهایی که ما با نفس های خود
با نوازش های داغ خود ساخته ایم
در تن یک دیگر
        در ذهن یک دیگر.
هیچ غباری قادر نیست محوکند قصری را که بوده:
 بوده بودن، قطعی ترین
 شکل بودن خواهد ماند.
                همه چیز می توانست
به شکل هولناکی بد باشد:
می توانست قصر بزرگ عشق ات نباشد در من:
در جهان طوفانی تار ...
 
---
 
 
بگذار لب های شیرین ات را بر لبانم.
بدم در ریه های سردم.
بگذار پر شوم از هستی تو
بگذار جاری باشد روح تو در جسدم.
بر خواهم خاست با نگاه روشن بر چهره ی تو:
سرزمین گفتار نیک پندار نیک کردار نیک.
 
ای سراپا نیکی!
        می پرستم تو را ...